به گزارش شهرآرانیوز؛ امروز سالروز درگذشت عباس کیارستمی است؛ مردی که ثابت کرد برای ساختن یک فیلم بزرگ، گاهی فقط یک کودک، یک جاده خاکی، یک درخت، یک باد و اندکی سکوت کافی است؛ فیلمسازی که زاویه نگاهش، دید بسیاری را به جهان تغییر داد. در مطلب زیر مروری کوتاه داریم بر زندگی فیلمساز مطرح سینمای ایران.
تهران، اوایل دهه ۱۳۲۰. کیارستمی پسری ساده و آرام بود که به جای بازی کردن بیشتر تماشا میکرد. پدرش نقاش بود و فضای خانه، هرچند ساده، با رنگ و طراحی بیگانه نبود. عباس کیارستمی از همان سالهای کودکی بیشتر از هر چیز به کشیدن تصویر علاقه داشت. بعدها خودش میگفت که نقاشی، اولین زبان او برای شناخت جهان بود؛ زبانی که بعدها جای خود را به دوربین داد، اما هرگز فراموش نشد.
در همان سالها، بیآنکه کسی بداند، نگاهی در او شکل میگرفت که دههها بعد سینمای جهان را تغییر میداد؛ نگاهی که زیبایی را نه در اتفاقات بزرگ، بلکه در جزئیترین لحظههای زندگی جستوجو میکرد.
کیارستمی در مدرسه جم در قلهک با آیدین آغداشلو همدرس بود. نخستین تجربه هنری او نقاشی بود. او این هنر را تا پایان دوران نوجوانی همچنان ادامه داد تا آنجا که در سن ۱۸ سالگی توانست در یک مسابقه نقاشی برنده جایزه شود.
او اندکی پس از این کامیابی در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شد. او در دانشگاه بیشتر به فراگیری نقاشی و طراحی گرافیک پرداخت و در هنگام تحصیل برای تأمین هزینههای زندگی به عنوان پلیس راهنمایی رانندگی مشغول به کار شد.
دهه ۱۳۳۰، وقتی وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران میشود، برای تأمین هزینههای زندگی کار میکند؛ از طراحی پوستر گرفته تا نقاشی و گرافیک. او ساعتهای زیادی را در خیابانهای تهران میگذراند. مردم را تماشا میکند، رفتارشان را ثبت میکند و بدون آنکه بداند، در حال تمرین فیلمسازی است.
مدتی نیز در پلیس راهنمایی و رانندگی به طراحی علائم و تابلوهای شهری مشغول میشود. تجربهای که بعدها بر علاقهاش به ترکیببندی تصویر، خطوط جاده و مفهوم مسیر تأثیر عمیقی میگذارد. در این سالها هنوز کسی او را فیلمساز نمینامد، اما قاببندی جهان را از همان روزها آغاز کرده است.
اواخر دهه ۱۳۴۰، ورود کیارستمی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اتفاق بزرگی را در سینمای جهان رقم میزند. بی آنکه بداند قدم در راهی میگذارد که به سمت موج نوی سینمای ایران میرود زیر او بیش از هر چیز، به انسان علاقه دارد. او فیلمسازی در کانون را آغاز میکند، اما قرار نبود فقط فیلم ساخته شود؛ قرار بود کودکان دیده شوند.
کیارستمی نخستین فیلم کوتاهش، نان و کوچه را در سال ۱۳۴۹ میسازد؛ داستانی بسیار ساده درباره پسربچهای که میخواهد از کنار سگی عبور کند. فیلم فقط چند دقیقه است، اما همه عناصر سینمای آینده او را در خود دارد: سکوت، انتظار، کودک، جاده و انتخاب. بعد از آن، فیلمهای کوتاه دیگری، چون زنگ تفریح، تجربه و مسافر ساخته میشوند.
کمکم منتقدان متوجه میشوند فیلمسازی ظهور کرده که به جای روایتهای پرحادثه، از دل زندگی روزمره، درام خلق میکند. حتی وقتی سالهای پرتلاطم ایران فرا میرسد و جنگ میشود و بسیاری از فیلمسازان مسیرشان را تغییر میدهند یا از سینما فاصله میگیرند، کیارستمی همچنان درباره انسان فیلم میسازد. او همچنان کودکان، روستاها، جادهها و آدمهای عادی را مقابل دوربین قرار میدهد.
در همین سالها فیلم خانه دوست کجاست؟ ساخته میشود؛ داستان پسربچهای که برای بازگرداندن دفتر مشق دوستش، سفری کوچک، اما سرنوشتساز را آغاز میکند. فیلم در ظاهر ساده است، اما در باطن، درباره مسئولیت، اخلاق و انسانیت حرفهای زیادی دارد. جهان، آرامآرام متوجه میشود سینمای ایران صدایی تازه پیدا کرده است.
دهه ۱۳۷۰ است. زلزله رودبار غم سنگینی بر دل مردم گذاشته است. اما کیارستمی به جای ساختن فیلمی درباره ویرانی، درباره ادامه زندگی فیلم میسازد. ابتدا زندگی و دیگر هیچ و سپس زیر درختان زیتون. این سه فیلم که بعدها به «سهگانه کوکر» مشهور شدند، مرز میان واقعیت و داستان را از میان برمیدارند. یارستمی نشان میدهد حقیقت، گاهی میان این دو زندگی میکند.
سال ۱۳۷۶ فیلمی از کیارستمی جهان را در سکوتی معنادار فرو برد؛ مردی در جادههای اطراف تهران رانندگی میکند. او دنبال کسی میگردد که اگر فردا مرد، روی جسدش خاک بریزد. نه تعقیبوگریزی وجود دارد، نه موسیقی پرهیجان و نه حادثهای بزرگ. اما همین روایت ساده، به یکی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینما تبدیل میشود.
طعم گیلاس در جشنواره کن، نخل طلای بهترین فیلم را به دست میآورد. برای نخستین بار، یک فیلم ایرانی معتبرترین جایزه سینمای جهان را کسب میکند و نامش جهانی میشود.
کیارستمی فقط فیلمساز نبود؛ عکاس بود، شاعر بود، طراح گرافیک بود و چیدمان هنری خلق میکرد. درختان تنها، جادههای مهآلود، برف، کلاغها و پنجرههای بارانخورده، سوژه دائمی عکسهایش بودند. در شعرهایش نیز همان سکوت فیلمهایش جریان داشت. انگار دوربین را کنار گذاشته و همان قابها را با کلمات ساخته بود.
در سالهای پایانی فعالیتش، دانشگاهها و جشنوارههای معتبر جهان از او دعوت میکنند؛ از اروپا تا ژاپن و آمریکا. او درباره سینما حرف میزند، اما بیشتر از تکنیک، درباره نگاه میگوید. حرفهایی که به دل مینشیند. میگوید: «فیلم خوب، جواب نمیدهد؛ سؤال ایجاد میکند»
شاگردانش فقط کسانی نبودند که در کلاسهایش نشستند. در واقع نسل بزرگی از فیلمسازان جهان، مستقیم یا غیرمستقیم از او تأثیر گرفتند.
تابستان ۱۳۹۵، کیارستمی برای درمان مشکلات گوارشی تحت چند عمل جراحی قرار میگیرد. پس از بروز عوارض، برای ادامه درمان به فرانسه منتقل میشود. چهاردهم تیرماه ۱۳۹۵، خبر میرسد که عباس کیارستمی در هفتادوششسالگی در پاریس از دنیا رفته است. خبر، مثل پایان یکی از فیلمهای خودش، آرام بود؛ بدون هیاهو اما دردناک.
برخی فیلمسازان داستان تعریف میکنند. برخی تصویر میسازند. اما عباس کیارستمی، شیوه نگاه کردن را تغییر داد. او ثابت کرد برای ساختن یک فیلم بزرگ، گاهی فقط یک کودک، یک جاده خاکی، یک درخت، یک باد و اندکی سکوت کافی است.
سالها از رفتنش گذشته، اما هنوز وقتی دوربینی روی جادهای خلوت مکث میکند، وقتی کودکی بیصدا در قاب راه میرود یا وقتی فیلمی بیش از آنکه پاسخ بدهد، سؤال میپرسد، میتوان رد نگاه او را دید.
عباس کیارستمی هرگز از صحنه خارج نشد؛ فقط مانند پایان بسیاری از فیلمهایش، آرام از قاب بیرون رفت و تماشاگر را با جهان، سکوت و پرسشی ناتمام تنها گذاشت.