صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

داستان کودک درباره رهبر شهید | وقتی بچه‌ها پای کار مراسم آقا آمدند‌

  • کد خبر: ۴۲۸۶۳۹
  • ۱۶ تير ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۵
مانند شمع‌ها من هم گریه‌ام گرفت. بچه‌ها هم شمع‌هایشان را کنار قاب عکس آقا گذاشتند. همه‌ی ما به صورت نورانی او نگاه می‌کردیم.

ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد...

فاطمه سرفرازی - زنگ در خانه به صدا درآمد. از دربازکن تصویری دیدم؛ احسان بود. گفت: «تو مسجد قراره برای آقا مراسم بگیریم. اومدم خبرت کنم. هر چی زودتر بریم بهتره.»

گفتم صبر کن اومدم. در حالی که لباس می‌پوشیدم رو به مامان گفتم: «احسان اومده بریم مسجد. برای برگزاری مراسم وداع پیکر حضرت آقا برم کمک.» مامان جواب داد: «چه کار خوبی. حتما برو پسرم.»

سریع از خانه بیرون رفتم و با احسان به سمت مسجد حرکت کردیم. در راه چند تا از بچه‌های مجتمع همراه ما شدند. همه باشوق به سمت مسجد می‌رفتیم.

وقتی رسیدیم، دیدیم خادم مسجد و یکی از اهالی محل پرده‌ی نوشته‌ی سیاه‌رنگ بزرگ مراسم وداع با حضرت آقا را باز می‌کنند. بالای پرده شعر زیبایی به چشم می‌خورد.

«ما را غم تو کشت و حیات ابدی داد

وآن مشت گره کرده که شد جرئت فریاد

بیعت نکند مثل من و دست یزیدی

رفتی و چنین گفت شهیدی به شهیدی»

دسته‌جمعی سلام کردیم و گفتیم‌: «ما اومدیم کمک. چی کار کنیم؟» خادم مسجد گفت‌: «ماشاءا... بچه‌های انقلابی. به حسین آقا گفتم نردبان رو بیاره. برین کمکش پرده‌ی نوشته‌ی بزرگ تسلیت آقا رو بالای در بزنین!»

دویدیم سمت انباری مسجد. حسین‌آقا داشت از آن طرف مسجد با نردبان به سمت ما می‌آمد. همه کمک کردیم. احسان نردبان را گرفت و من از پایین نگهش داشتم، حسین آقا بالا رفت و پرده‌ی بزرگ سیاه را روی دیوار نصب کرد.

در همان لحظه یکی از بچه‌های محله با چند شمع از راه رسید و به هر کداممان یک شمع داد. با فندکی که آورده بود شمع‌ها را روشن کردیم. من با دقت شمعم را روشن کردم و زودتر از بقیه کنار عکس آقا گذاشتم.

مانند شمع‌ها من هم گریه‌ام گرفت. بچه‌ها هم شمع‌هایشان را کنار قاب عکس آقا گذاشتند. همه‌ی ما به صورت نورانی او نگاه می‌کردیم. چقدر دلمان برای آقا و صدای مهربانشان تنگ شده بود.

تا ظهر هرقدر که لازم بود مسجد را برای برگزاری مراسم آماده کردیم. سرانجام پس از کلی کار به خانه برگشتم. صدای چرخ خیاطی می‌آمد. سمت صدا دویدم وگفتم: «مامان! کار ما برای مراسم فردای مسجد تموم شد.»

مامان گفت: «اتفاقا منم دارم سربند درست می‌کنم تا شما ببرید مسجد.» پروانه گفت: «پیمان! سربندایی که درست کردیم رو ببین!» روی سربند‌ها نوشته بود: «لبیک یا خامنه‌ای» و «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.»

من با ذوق گفتم: «وای چه قشنگه! مامان می‌تونیم چند تا ببریم برای بچه‌ها؟» مامان گفت: «۱۰۰ تا درست کردیم، فکر کنم برای مراسم فردا و بچه‌های مسجد کافی باشه.»

مامان بسته‌های سربند را به دستم داد و من دوباره به مسجد برگشتم. هنوز بعضی از بچه‌ها مشغول بودند، یکی حیاط را دوباره جارو می‌کرد، یکی صندلی‌ها را می‌چید.

هر وقت یکی از همسایه‌ها رد می‌شد و ما را می‌دید، می‌گفت: «آفرین بچه‌ها! خدا قوت!» آن روز، مسجد پر از نور و صدا و بوی گل بود. من حس می‌کردم قلبم مانند شمع‌ها روشن شده است.

مردم زیاد و زیادتر می‌شدند. این حضور مردم به قلبم آرامش و امید می‌داد. اینجا بود که فهمیدم حتی ما بچه‌ها هم می‌توانیم برای کار‌های خوب و بزرگ، سهمی کوچک داشته باشیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.