صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

پلیس مشهد چطور ستایش ۱۴ ساله را از چنگال خیابان نجات داد؟

  • کد خبر: ۴۲۸۸۵۱
  • ۱۷ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۵
دختری ۱۴ ساله که پس از مرگ مادرش، از سوی پدرش طرد شده بود، دو شب را در بوستان بهار مشهد سرگردان بود. مأموران کلانتری خواجه‌ربیع او را پیدا کردند و وقتی علت را پرسیدند، رازی فاش شد که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد!

به گزارش شهرآرانیوز؛ ماموران گشت کلانتری خواجه ر بیع هنگام گشت زنی بامدادی از کنار بوستان بهار می‌گذشتند که  متوجه حضور دختری نوجوان شدند که درحال گفت‌و‌گو با پسری جوان بود. ساعت ۴ صبح و حضور دختری نوجوان در پارک، مأموران را حساس کرد. ماجرا از آنجا جالب شد که یکی از مأموران به دیگرهمکارانش گفت: «ما دیشب این دختر را در پارک دیدیم و به خانه پدربزرگش بردیم و تحویلش دادیم. نمی‌دانم حالا اینجا چه کار می‌کند!»

مأموران که نگران وضعیت دختر بودند، به ویژه به سبب اینکه یکی از اراذل شناخته شده منطقه اطراف او پرسه می‌زد و درحال گفت‌و‌گو با او بود، بلافاصله موضوع را به سرهنگ علی برزنونی، رئیس کلانتری خواجه ربیع، اطلاع دادند و با توجه به اینکه دختر نوجوان در معرض آسیب‌های احتمالی بود، دستور ورود و دخالت تیم گشتی پلیس صادر شد.

ساعتی بعد، درحالی که پسر جوان با دیدن پلیس از پارک گریخته بود و دختر نوجوان همچون ابر بهار اشک می‌ریخت، دختر به کلانتری منتقل شد و به محض ورود به کلانتری، در میان گریه و هق هق هایش به مأموران گفت: «من کسی را در دنیا ندارم. پدرم مرا از خانه بیرون انداخت و گفت نان خور اضافی نمی‌خواهم و تو اصلا دختر من نیستی و ما تو را در خیابان پیدا کردیم. حالا دو شب است که در پارک می‌خوابم.»

با دستور رئیس کلانتری خواجه ربیع، پرونده‌ای برای این دختر گشوده شد و بررسی اظهارات دختر نوجوان به دایره مددکاری این کلانتری سپرده شد. کمی بعد دختر در دایره اجتماعی کلانتری وقتی مقابل خودش زنی را دید، دوباره زد زیر گریه و درحالی که اشک می‌ریخت، به مشاور گفت: شما مرا یاد مادرم می‌اندازید. چهار ماه پیش عمرش را به شما داد و من و بابایم را تنها گذاشت. تا مادرم بود، من درس می‌خواندم و پیگیر همه کارهایم بود. او‌ نمی‌گذاشت آب در دلم تکان بخورد و ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم.   دختر پس از ادای این جملات، به سختی گریه کرد، تا جایی که مشاور کلانتری او را در آغوش گرفت تا کمی آرام شود. گویا دختر دنبال آغوش گم شده زندگی اش بود. چون در بغل مشاور آرام شد.

دختر‌ها درس نمی‌خوانند!

او پس از نوشیدن یک استکان چای، خودش را ستایش معرفی کرد و گفت: از وقتی مادرم مرد، آب خوش از گلویم پایین نرفته است. هنوز یک ماه از فوتش نگذشته بود که پدرم اجازه نداد دیگر به مدرسه بروم و‌ می‌گفت «دختر‌ها درس نمی‌خوانند». من بعد از آن خانه نشین شدم، اما هر روز وضعیت بدتر می‌شد. در خانه مان چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد. وقتی به پدرم می‌گفتم که نان بخر یا چیزی برای خوردن ندارم، سرم داد می‌زد و‌ می‌گفت که ندارم، از کجا بیاورم؟ وضعیت هر روز بدتر می‌شد. با این حال، من جرئت اعتراض نداشتم، چون تنهاحامی‌ام مادرم بود که فوت کرده بود.

ستایش ادامه داد: تا چند شب پیش وضعیت همین بود تا اینکه روزی وقتی پدرم به خانه آمد، اعصابش حسابی به هم ریخته بود. نمی‌دانم چه شده بود. با اینکه چیزی نگفته بودم، ناگهان به سمتم آمد و گفت: «وسایلت را جمع کن و از این خانه برو.» اول فکر کردم دارد شوخی می‌کند و باورم نمی‌شد که پدری دخترش را از خانه بیرون کند. وقتی به او گفتم «کجا بروم؟ مگر تو بابایم نیستی؟ من به جز این خانه جایی را ندارم»، حرفی زد که دلم را لرزاند و رازی را به لب آورد که تحمل باورش برایم آسان نبود.

تو دختر ما نیستی!

مشاور کلانتری از او خواست کمی آب بنوشد و بعد بگوید که پدرش به او چه گفته است. دختر که خاطره چند روز پیش برایش زنده شده بود، دوباره گریه کرد و در میان اشک و گریه ادامه داد: بابایم گفت: «من دیگر تو را‌ نمی‌خواهم و باید از اینجا بروی.» گفتم: «تو بابایم هستی، من کجا را دارم بروم؟»، اما پدرم با بی رحمی گفت: «نه خیر، من پدرت نیستم و تو اصلا دختر ما نیستی.» فکر کردم شوخی می‌کند. گفتم: «ولی اسم من در شناسنامه تو و مادرم هست»، که جواب داد: «من و مادرت بچه دار نمی‌شدیم. همان موقع مادرت فهمید که یکی از دوستانش می‌خواهد بچه اش را سقط کند. مادرت او را منصرف کرد و گفت که من کل هزینه این بچه را‌ می‌دهم، اما بچه که به دنیا آمد، او را بده به من. مهم نیست دختر باشد یا پسر. حتی اگر معلول هم بود، عیبی ندارد. بعد تو به دنیا آمدی. به خاطر عشق به همسرم چیزی نگفتم، اما الان دیگر نمی‌خواهمت. از خانه من برو بیرون.» بعد هم دستم را گرفت و شبیه زباله که از خانه بیرون می‌اندازند، من را از خانه بیرون انداخت و برایش مهم نبود چه به سرم می‌آید.

دوباره آواره شدم

ستایش که از گریه شانه هایش می‌لرزید، خطاب به مشاور گفت: شما اگر جای من می‌بودید و در دنیا کسی را نداشتید، چه‌ می‌کردید؟ بابایم سرایدار یک گلخانه است و ما در همان گلخانه زندگی می‌کردیم. وقتی مرا از خانه بیرون انداخت، پیاده از نزدیکی سد کارده به پارک خیابان خواجه ربیع آمدم. جایی نداشتم که بروم. شب اول همکاران شما من را دیدند و پرسیدند اینجا چه کار می‌کنی و آیا کسی را داری؟ من یاد پدربزرگم افتادم و نشانی او را دادم و مأموران مرا شبانه به خانه پدربزرگم بردند و من را تحویل او دادند. پدربزرگم خیلی مهربان است و به همان اندازه هم فقیر است. فردا صبح ساعت ۸ مرا بیدار کرد و گفت: «باید از اینجا بروی. من نان برای خوردن خودم هم ندارم. نمی‌توانم خرجت را بدهم.» او هم مرا بیرون کرد و دوباره آواره شدم. چاره‌ای نداشتم و به همین پارک بهار برگشتم.    دختر درباره وضعیتش پس از ورود به پارک گفت: خیلی می‌ترسیدم. یادم نمی‌آید که پیش از این دو روز تنهایی به پارک رفته باشم. در حال وهوای خودم بودم که پسری نوجوان به من نزدیک شد و گفت: «دو ساعت است که من توی پارکم و‌ می‌بینم تو هم اینجا نشسته‌ای. چرا نمی‌روی خانه تان؟» نمی‌دانم چطور شد که به او اعتماد کردم و داستان زندگی‌ام را برایش تعریف کردم.

پسرم، دردسر دارد!

ستایش ادامه داد: بعد فهمیدم اسمش سهیل است و شانزده سال دارد. او وقتی فهمید که جایی برای رفتن ندارم و دو روز است چیزی نخورده‌ام، اول رفت برایم یک چای ونبات خرید. همان طور که داشتم چای را‌ می‌خوردم، او به مادرش زنگ زد و بعد از اینکه وضعیت مرا تعریف کرد، از مادرش خواست اجازه بدهد که من به خانه آن‌ها بروم، اما مادرش به او گفت: «من نمی‌دانم چه باید بکنم. بگذار به بابایت زنگ بزنم.» چند دقیقه بعد پدرش با سهیل تماس گرفت و سهیل هرچه گفت، پدرش قبول نکرد. پدر سهیل می‌گفت اگر اتفاقی برای این دختر بیفتد، کلی دردسر برای ما درست می‌شود و همان پدری که او را از خانه بیرون کرده است، سراغمان می‌آید و ما را رها نمی‌کند. بهتر است که تو هم همین الان به خانه برگردی. سهیل دیگر ناامید شد، ولی با این حال رفت و برای من ناهار خرید. موقعی هم که‌ می‌خواست برود، به من گفت که مراقب خودم باشم و به هیچ کس اعتماد نکنم. بعد هم کل جیب هایش را گشت و ۲۰ هزار تومان پیدا کرد و همان را هم به من داد.

من دوست سهیل هستم!

دختر نوجوان افزود: سهیل که رفت، من باز احساس تنهایی کردم. در حال خودم بودم که متوجه شدم پسری جوان به من نزدیک شد. او را در همان دو روز چندبار در پارک دیده بودم و موقعی که با سهیل حرف می‌زدیم و راه می‌رفتیم، احساس کرده بودم که ما را تعقیب می‌کند.

 او سر صحبت را باز کرد و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «شب را که‌ نمی‌توانی در پارک بخوابی! بیا من می‌برمت جایی، امشب را آنجا بخواب و فردا به همین جا برگرد.» حس خوبی به او نداشتم و فهمیدم که او صحبت‌های من و سهیل را هم شنیده است. او از من جدا نمی‌شد و مدام زیر گوشم می‌گفت که بیا برویم، من خانه امنی را سراغ دارم و آنجا در امان هستی، در پارک ممکن است اتفاق‌های بدی برایت بیفتد. او از ساعت ۱۱ شب که به سراغم آمده بود، تا ساعت ۴ صبح یک ریز به من وعده و وعید می‌داد و حتی می‌گفت که من دوست سهیل هستم، او پسر خوبی است و موقع رفتن سفارش تو را به من کرده است. می‌خواهم تو را جای خوبی ببرم. او داشت تلاش می‌کرد من را راضی کند که پلیس رسید. او با دیدن مأموران فرار کرد. مأموران هم وقتی فهمیدند که من جایی برای رفتن ندارم، مرا به اینجا آوردند و حالا نمی‌دانم کجا باید بروم و با کی زندگی کنم.

با تشکیل پرونده برای ستایش، این دختر چهارده ساله با هماهنگی مقام قضایی به اورژانس اجتماعی تحویل شد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.