مشهد شهر سلام است و مقصد نهایی بدرقه. تابوت به شهری میرسد که در تمام کوچهها و صحنهایش، آهنگ یک سلام بیپایان جاری است. انگار در جوار این گنبد طلایی، مفهوم پایان رنگ میبازد و حقیقت تازهای نمایان میشود: هیچ سلامی، آخرین نیست.
وقتی پیکر برای آرام گرفتن در همسایگی مهربانترین غریب عالم راهی میشود، هزاران سلام راه آسمان را میگیرند: «السلام علیک» و در همین لحظه پیوند میان زائر و مسافر تغییر شکل میدهد. او نرفته است، فقط نشانیاش عوض شده. حالا او در جوار همان کسی که سالها پناهش بود، خودش به بخشی از آرامش این حرم تبدیل میشود و هر زائری در سایه سلام به امام (ع) او را نیز یاد خواهد کرد.
از این به بعد هر وقت دلمان گرفت، هر وقت از هر چیز خسته شدیم، راه این حرم را در پیش میگیریم. سلاممان را به امام رضا (ع) میدهیم و چند قدم آنسوتر بر مزار او میایستیم، فاتحهای میخوانیم و با او حرف میزنیم. مشهد نه فقط یک شهر، که پایان یک غربت بزرگ است. او حالا در خانه امن امام رضا (ع) است؛ همانجایی که همیشه آرزویش را داشت.
نگاه کردن به این لحظه، روح را تکان میدهد. ماندن واقعی همین است؛ او حتی پس از رفتن، در زندگی ما جاری است و نامش، حتی سالها بعد، تپشبخش دلهای خسته خواهد بود. مردم از پای تابوت او با غمی بزرگ و حسی ناآشنا برمیخیزند و از فردا زندگی شکل دیگری خواهد داشت. دیگر نه تشییعی در کار است و نه شکوه وداع.
اما قدمهایی که جادهها را طی میکنند تا به مشهد برسند میدانند برای تسلی و عرض وفاداریشان کمی آنسوتر از مزار امام رضا (ع) میعادگاهی دارند که برای دوستدارانش پایان یک زندگی نیست، سرآغاز حضوری دیگر است. سلامهای مردم تمام نمیشود. آنها بازمیگردند در حالی که میدانند یک جای امن، یک نشانی آشنا در دل این خاک دارند که هر زمان بخواهند، میتوانند به آن برگردند. او دیگر فقط یک خاطره نیست، بخشی از هویت ماست. بخشی از آن چیزی که ما را «ما» میکند.