سالها میگذرند، تقویمها ورق میخورند و آدم، هزاران صبح دیگر را تجربه میکند؛ اما گاهی یک سپیدهدم، چنان در جان انسان ریشه میدواند که انگار زمان، از همانجا عبور نکرده است. برای من، یکی از آن سحرها، مرداد ۱۳۹۵ است. هنوز هوا گرگومیش بود که مثل هر جمعه، همراه دوستی از مدرسه علمیه سعادت راه افتادیم.
قرار همیشگیمان این بود که مسیر میدان شهدا تا جبلالنور کوهسنگی را گاهی بدویم و پیاده طی کنیم و پیش از آنکه خورشید بر گنبد طلایی امام رضا (ع) نور بپاشد، خودمان را به بالای کوه برسانیم. آن ساعت، کوهسنگی حال دیگری داشت؛ سکوت، نسیم خنک سحر و شهری که آرامآرام از خواب بیدار میشد.
آن روز هم خیال میکردم مقصد، فقط همان قله است؛ غافل از آنکه خدا قرار دیگری برایم نوشته بود. چند قدم مانده به بالا، مردی را دیدم که آرام ایستاده بود و افق مشهد را تماشا میکرد. نه هیاهویی پیرامونش بود و نه نشانی از تکلف. سکوت کرده بود، اما همان سکوت، از بسیاری سخنرانیها رساتر بود.
پیش از آنکه عظمت جایگاهش را ببینم، آرامشش مرا مجذوب کرد. بعدها بارها با خودم فکر کردم که بعضی انسانها، پیش از آنکه با کلامشان اثر بگذارند، با حالشان تربیت میکنند. سلامی کوتاه میان ما رد و بدل شد. چند جملهای از امید و آینده گفت و دیدار، به همان سادگی که آغاز شده بود، پایان یافت؛ اما برای من، تازه آغاز شده بود. تمام هفته، تصویر آن مرد آرام از ذهنم بیرون نمیرفت.
دو سال پیش از آن دیدار، شعری در وصف او سروده بودم. هر بار که آن را میخواندم، آرزو میکردم روزی توفیق پیدا کنم آن را برای خودش بخوانم. آرزویی که بیشتر به رؤیا شبیه بود تا واقعیت. جمعه بعد -نه به خیال دیدار دوباره با آن مرد آرام، بلکه به رسم هر هفته- همان مسیر را رفتم؛ این بار با شعری که تمام راه در دلم تکرار میشد و حسرت میخوردم که چرا هفته پیش برای آرامشم نخواندم. باور نمیکنم!
بازهم فرصت دیدار آمد؛ و این مرتبه با دلی که تندتر از قدمهایم میتپید، برایش خواندم: «جان فدای رهبر فرزانهام / آبرو بخشیده بر کاشانهام...» شعر که تمام شد، سر بلند کردم. لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی که هنوز، بعد از همه این سالها، گرمایش را احساس میکنم. بعد، سه بار فرمود: «احسنت... احسنت... احسنت.» شاید برای خیلیها، این فقط سه واژه باشد؛ اما بعضی واژهها با تعداد حروفشان سنجیده نمیشوند.
گاهی سه کلمه، سرمایه یک عمر میشود. من هنوز هم هرگاه در مسیر زندگی خسته میشوم، هرگاه در کار و قلم، تردیدی به دلم راه پیدا میکند، بیاختیار به همان سپیدهدم برمیگردم؛ به همان نگاه آرام و به همان سه واژه. راستش را بخواهید، من هنوز با همان سه «احسنت» زندگی میکنم. سالها گذشته است. زندگی، آدم را از فراز و فرودهای بسیاری عبور میدهد؛ اما بعضی خاطرهها، پیر نمیشوند.
هنوز هم در مسیر کوهسنگی و در ارتفاع جبلالنور، احساس میکنم اگر سحر باشد و قدمهایم را تندتر کنم، شاید دوباره او را ببینم که آرام، رو به افق ایستاده است؛ و حالا سهم من از همه آن سالها، تصویر دیگری است؛ تصویر مردی که بزرگیاش را پیش از هر چیز، در آرامش چهرهاش دیدم. مردی که با چند دقیقه همصحبتی و سه «احسنت»، چراغی در دل یک جوان روشن کرد که هنوز خاموش نشده است.
حسرت این است که دیگر هیچ سحرگاهی نخواهد آمد تا بار دیگر از همان مسیر آشنا بالا بروم، روبهرویش بایستم، شعرم را از نو برایش بخوانم و دوباره آن لبخند آرام «رهبر شهیدم» را ببینم. چه خوب گفت که بعضی عشقها، با وصال آغاز نمیشوند و با فراق هم پایان نمییابند؛ بلکه در دل میمانند؛ درست مثل «بعضی سحرها، که هیچوقت تمام نمیشوند».