صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

فقط آرزو داشتم دست آقا را ببوسم

  • کد خبر: ۴۲۹۳۷۵
  • ۱۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۶
ساعت ۱۲:۱۵ شب است و تلفنم زنگ می‌خورد. صدا گویی عجله دارد، می‌گوید: فردا فقط چهار دقیقه فرصت داری که بهترین شعرت را پیش آقا بخوانی. صدای حاج احمد واعظی عزیز است. می‌گویم: چشم و قطع می‌کنم.

ساعت ۱۲:۱۵ شب است و تلفنم زنگ می‌خورد. صدا گویی عجله دارد، می‌گوید: فردا فقط چهار دقیقه فرصت داری که بهترین شعرت را پیش آقا بخوانی. صدای حاج احمد واعظی عزیز است. می‌گویم: چشم و قطع می‌کنم. بعد تا ساعت یک شب فکر می‌کنم یکریز که چه شد؟ حاجی من را می‌گفت؟ اشتباه زنگ زدند؟ من بیست‌و‌چندی سال دارم و سابقه‌ای هم ندارم. جز یک کتاب شعر عاشقانه که مخاطبش آقاست و نامش «جمهوری دل» شاید برای همین گفتند که فردا، در مراسم مشهد بروم پیش آقا!

بعد می‌روم سراغ آن کتاب که در ایام نوجوانی نوشتم. هنوز گیجم و گنگ. مقدمه را شروع می‌کنم به خواندن. جایی نوشته‌ام: دیدار ماه، بهترین صله‌ای است که می‌توانم گرفت! کسی انگار در گوشم می‌گوید: آنکه باید ببیند می‌بیند! عقربه‌ها آن‌شب تا صبح شدن می‌دویدند و یک نفس در این فکر بودم که چه بخوانم! اصلا من که هستم که چهار دقیقه وقت ولی خدا را بگیرم! 

یکی از دوستان تماس می‌گیرد: مسعود برای فردا شعر چه می‌خوانی؟ می‌گویم: هیچ! می‌گوید: مگر آرزویت نبود پیش آقا شعر بخوانی؟ می‌گویم: نه! من فقط آرزو داشتم دست آقا را ببوسم و بگویم دعایم کند همین. صبح می‌شود. تو انگار کن کسی در بیداری رؤیا ببیند. آن من بیست‌و‌چندساله، حالا نزد ولی خدا ایستاده و قرار است شعر بخواند! 

من دنبال تمام شدن شعر و شتافتن پیش اویم. رباعی می‌خوانم و آقا می‌گوید: احسنت! حالا قلب من مثل همان عقربه‌های دیشب دارد می‌دود در سینه‌ام. به محضرش می‌رسم و عبایش را می‌گیرم در دست، دستش را می‌بوسم و نگاهش می‌کنم. این تمام چیزی بود که می‌خواستم از خدا. دعایم می‌کند و برمی‌گردم عقب در بین جمعیت. 

مراسم چندسال است تمام شده، اما دل من در صحن آینه، هزارپاره دیدن اوست. حالا اوایل ماه رمضان ۱۴۰۴ دلتنگی است، تلفن زنگ می‌خورد که اسم شما برای دیدار سالانه شاعران ثبت شده، اما هنوز مراسم قطعی نشده است. آماده باشید. نهم اسفند می‌رسد و دلم اسپند روی آتش است که خبر‌ها یکی یکی شرر به خرمن فکرتم می‌زنند. بیت را زدند شاعر! بیت را زدند! برای ما شاعرها، بیت همه چیز است. همسرم حسب حال خودش را سرود و من:

وقتی خبر رسید به ما بیت را زدند
بنیاد شعر بر سر شاعر خراب شد

یک‌باره همه‌چیز بر سرم خراب می‌شود. قرار است امسال، سال حسرت باشد. سال بی او سر کردن. سال یتیمی ما. به صحن آینه می‌روم و یک گوشه کز می‌کنم. حالا هر طرف را که نگاه می‌کنم، اوست. برایش شعر می‌خوانم و می‌دانم جایی دارد برای ما دعا می‌کند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.