صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

وقتی شکوه برایم معنا شد

  • کد خبر: ۴۲۹۵۰۸
  • ۱۹ تير ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۸
خورشید ظهر ۱۸ تیرماه هرچند داغ بود و نفست را می‌بُرید، اما انگار نادیده گرفتنش توسط حاضران عصبانی‌اش کرده باشد، چون هرچه به ساعت ۱۴ یعنی زمان آغاز مراسم تشییع نزدیک می‌شدیم، گرمایش بیشتر به چشم می‌آمد.

هرکسی از یکجایی آمده بود، انگار جغرافیا رنگ باخته باشد. هیچ چیز برای هیچ کس مهم نبود، اینکه ترک، لر، آذری، عرب، بلوچ یا از هرقوم دیگری از اقوام پرافتخار ایران باشی، یا افغانستانی و پاکستانی و عراقی انگار این مرزبندی‌ها رنگ باخته باشند. هرچند که ملیت‌های حاضر در مراسم تشییع قائد امت محدود به ملیت‌های بالا نبود. تنها دو چیز بین همه میلیون‌ها آدمی که ۱۸ تیرماه به خیابان امام رضا (ع) در مشهد مقدس آمده بودند، مشترک بود، یکی پرچم سه رنگ ایران عزیز و دیگری پرچم سرخ انتقام.

خورشید ظهر ۱۸ تیرماه هرچند داغ بود و نفست را می‌بُرید، اما انگار نادیده گرفتنش توسط حاضران عصبانی‌اش کرده باشد، چون هرچه به ساعت ۱۴ یعنی زمان آغاز مراسم تشییع نزدیک می‌شدیم، گرمایش بیشتر به چشم می‌آمد.

وقتی از دختر افغانستانی که پرچم سه رنگ کشورش را برشانه بسته بود، سئوال کردم که مگر تو افغانستانی نیستی، پس اینجا چه میکنی؟ گفت: آقا در جغرافیا نمی‌گنجید، او برای ما افغانستانی‌ها هم عزیز بود. وقتی رفتم تراس هتل قصر طلایی تا از بالا ببینم کف خیابان چه خبر است، شکوه برایم معنا شد. شکوه حضور مردمی که آمده بودند تا با رهبر شهیدشان وداع کنند از آن بالا وسعت بیشتری داشت.

لحظه دیدار نزدیک است

این شعر آقای اخوان برای میهمان دیروز خطه خورشید تجسم عینی داشت، هرچه به لحظه دیدار نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت مردم بیشتر و بیشتر می‌شد، چه چیز جز ارادت قلبی آنها به شخص رهبر انقلاب اسلامی می‌توانست آنها را در ظهر هجدهمین روز تیرماه به خیابان بکشاند.

باز می‌لرزد دلم دستم

وقتی از بلندگو‌های عمومی میدان بسیج اعلام شد، خودروی حامل پیکر شهدا نزدیک است، انگار مردم حاضر در آنجا تاب رویارویی با تابوت گلگون رهبر شهیدشان را نداشتند، رهبری که حضورش همواره باعث دلگرمی آنها بود، چند دقیقه بعدتر از نزدیکی آنها می‌گذرد و تو باید با او وداع کنی، وداع و خداحافظی کار سختی است. فکر همین چیز‌ها دست و دل مردم را می‌لرزاند. انگار هیچ کس دوست نداشت که خداحافظی کند.

روی یکی از پشت بام‌های اطراف میدان بسیج جاگیر شده بودم، تا هیچ ثانیه‌ای از «لحظه دیدار» را از دست ندهم، او سرنجام آمد، اما آمدنش با همیشه فرق داشت، او درحالی که حالا رهبر شهید بود به خانه آمده بود، به مشهد، شهری که زادگاهش بوده. مردم دست و دلشان شروع کرده بود به لرزیدن. خودروی حامل پیکر‌ها که از راه رسید، هرکسی هرجور می‌توانست به آقای شهید ارادت خود را نشان میداد. در آن چند دقیقه هرکسی واکنش منحصر بفرد خود را داشت، یکی با رهبر شهیدش دردودل می‌کرد، یکی شعار میداد، یکی سلام نظامی و به اندازه همه آدم‌های حاضر در مراسم تشییع واکنش‌ها متفاوت بود.

اما یک چیز بین همه آنهایی که آمده بودند، مشترک بود:

گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.