به گزارش شهرآرانیوز؛ عصر جمعهای دلگیر، غرق در تنظیم گفتوگو بودم که خبر رسید: «تسلیت میگویم، اکبر عبدی به رحمت خدا رفت!»
ابتدا به گمانِ شوخیهای همیشگی یکی از اهالی خانه، بیتوجهی کردم و گفتم: «برو بابا! دارم مصاحبه تایپ میکنم، مزاحم کارم نشو.» اما در کمال ناباوری، خبرِ تلخ آن عصر جمعه لعنتی، حقیقت داشت. مرد هزارچهره سینمای ایران درگذشت.
ناخواسته، صدا و تصویرش در نظرم جان گرفت. اکبر عبدی تنها ستارهای نیست که نسل ما با او بزرگ شده است؛ من نیز در طول بیش از بیست سال سابقه روزنامهنگاریام، خاطرات ریز و درشتی از او دارم. هرگاه با او تماس میگرفتم، به دلیل آنکه چندان اهل مصاحبه نبود، گفتگو را به زمان دیگری موکول میکرد.
به یاد دارم نخستینبار که برای فیلم «اخراجیها ۱» با او صحبت کردم، کوتاه و مختصر، اما پُرمغز سخن میگفت؛ با کولهباری از تجربه که بیدرنگ مرا به یاد بازی درخشانش در «بازم مدرسهام دیر شد» انداخت. چند مرتبه دیگر نیز برای دعوت به مراسمی با او تماس گرفتم؛ پشت تلفن با همان شوخطبعی و لحن خاص خودش گفت: «خانم! من اهل رفتن به مراسم عروسی نیستم! نکند بیایم و ببینم مجلس عروسی است!» وقتی برایش توضیح دادم که موضوع افتتاحیه چیست، خاطرجمع شد.
صدایش همیشه پخته، گرم و در عین حال صمیمی بود. من با آثارش سفر میکردم و حظی بیمثال میبردم؛ از «مادر» و آن دیالوگِ ماندگارِ: «مادر جان دارد، مادر مُرد... از بس که جان ندارد»، تا شاگردچلوییِ «دلشدگان»، گروهبانمکوندیِ «ای ایران»، ملیجکِ «ناصرالدینشاه آکتور سینما، بایرام «اخراجی ها، عباس خاکپور «آدم برفی» و ...صندوقچهای از خاطرات کودکی تا امروز برایم به یادگار مانده است.
عبدی یک عمر با خلق نقشهای رنگارنگش، خنده بر لبهایمان نشاند و حالا جز اشک و حسرت چیزی بر دلمان نمانده است؛ چرا که سینما و تلویزیون ایران، یکی از گرانقدرترین و بیبدیلترین ستارگانش را از دست داد. مرد هزارچهرهای که پس از یک دوره بیماری تلخ، سکانس پایانی زندگیاش را رقم زد.
خداحافظ آقای بازیگرِ بیریا و حرفهای!
خداحافظ آقای عبدی