مردی حدودا پنجاه ساله را با خطوط عمیق نشسته بر پیشانی تصور کنید؛ مردی که روزگاری نه چندان دور، صاحب تشخص و ملزومات یک زندگی استاندارد بود. سقفی از آن خود داشت، خودرویی برای رفاه خانواده و منزلی که کانون پیوندهای اجتماعی و خانوادگی اش بود. امروز، اما او در بین سالها دویدن، جز رمقی برای بقا، تقریبا همه چیز را باخته است. او همچنان کار میکند و به زحمت معاش حداقلی خانواده اش را تأمین میکند، اما دیگر آن انسان سابق نیست. نیرویی فرساینده و فراتر از اراده فردی اش، جایگاه زیستی و هویتی او را ربوده است.
این مرد امروز معلق میان دو جهان است؛ ذهن او در گذشتهای سیر میکند که منزلتش را تعریف میکرد و تنش در مواجهه با واقعیت سختی است که توان پذیرش آن را ندارد. در این میان، پاسخ دستگاه سیاست گذار اقتصادی به این تراژدی، چیزی جز مفاهیم انتزاعی و بوروکراتیک نیست: فرمولهای دهک بندی، ارقام یارانهای، بستههای معیشتی برای جبران فقر. سیاست گذار نمیخواهد یا نمیتواند ببیند که پشت این مفاهیم انتزاعی، انسانی ایستاده که کرامت و هویتش زیر چرخ دندههای تورم له شده است.
تصویر این فروپاشی، نمودی عینی در آمارهای کلان کشور دارد. بر اساس گزارشهای رسمی بانک جهانی، درآمد ناخالص ملی سرانه واقعی ایرانیان (تعدیل شده با قدرت خرید) از حدود ۱۴۱میلیون تومان در سال۱۳۹۰ به حدود ۷۵میلیون تومان در سال۱۴۰۳ سقوط کرده است؛ سقوطی ۴۷درصدی که نشان میدهد سفره و توان اقتصادی هر ایرانی در کمتر از یک ونیم دهه به نصف کاهش یافته است.
این ریزش آماری نشان میدهد، طبقه متوسط ایران که موتور محرک توسعه، فرهنگ و ثبات اجتماعی است، به سرعتی بی سابقه در دهکهای پایین سقوط کرده و جای خود را به جمعیتی نگران برای بقا داده است؛ جمعیتی محروم از فرصتهای تحصیلی شایسته، بهداشت استاندارد و تغذیه سالم.
با این حال، واکنش بیشتر تصمیم گیران به این بحران، تقلیل دادن آن به مناقشهای در باب چگونگی توزیع ثروت است؛ بحثهای فرساینده درباره حذف یارانه دهکهای بالا، افزایش یارانه دهکهای پایین، یا تعیین دستوری سقف اجاره بها. اگرچه اقدامات حمایتی کوتاه مدت برای بقای دهکهای آسیب پذیر یک ضرورت انکارناپذیر است، اما مسئله حیاتی و مغفول، ویرانی روانی و هویتی ناشی از این «سقوط طبقاتی» است.
سقوط از طبقه متوسط به دهکهای پایین، فقط جابه جایی در جدولهای آماری دولت نیست؛ بلکه فروپاشی سبک زندگی، تنزل شأن اجتماعی و از دست رفتن احترامی است که فرد در خانواده و جامعه برای خود متصور بود. وقتی این سقوط ابعاد گسترده تری مییابد، جامعه با بحرانی عمیقتر از فقر روبه رو میشود: بحران هویت جمعی. انبوهی از انسانهای شریف که بدون ارتکاب کوچکترین خطایی و تنها به دلیل زیستن در یک اقتصاد متلاطم، دارایی و اعتبار خود را از دست دادهاند. برآیند این وضعیت، انباشت نارضایتی و ناامیدی است؛ زخمی که با هیچ بسته معیشتی یا واریز یارانه التیام نمییابد.
آیا میتوان کرامت پایمال شده و هویت مسخ شده یک انسان را با افزایش چند درصدی یارانهها ترمیم کرد؟ پاسخ صریح، منفی است. دولت سرگرم توزیع یارانه و بازی با کیکی است که هر سال کوچکتر میشود. راهکار خروج از این بحران هویتی و اجتماعی، توزیع منابع رو به زوال نیست؛ بلکه متعهدشدن به الزامات رشد پایدار اقتصادی است.
تا زمانی که سیاست گذار به جای بزرگ کردن کیک اقتصاد از طریق ثبات بخشی به متغیرهای کلان، کنترل ریشههای تورم، حمایت از سرمایه گذاری تنها به مدیریت فقر و تغییر فرمولهای توزیع بپردازد، این ریزش ادامه خواهد داشت. درمان واقعی بحران هویت طبقه متوسط نه در گرو بازتوزیعِ ناچیز ثروت، بلکه در بازسازی بستر تولید ثروت ملی است تا فرد بتواند بار دیگر با تکیه بر کار و تخصص خود، جایگاه، هویت و کرامت ازدست رفته اش را بازپس گیرد.