در قاب این عکس ها، خبری از گنبد نیست، نه ازدحام میلیونی زائران دیده میشود، نه پرچمها و نه هیاهوی مسیر اربعین. فقط صورتها هستند، صورتهایی که آفتاب سوزان نجف، رنگشان را سرخ کرده، عرق از شقیقه هایشان پایین آمده و گرد و غبار روی خطوط چهره شان نشسته است.
اگر کمی بیشتر به این چهرهها نگاه کنی، میبینی هر کدامشان فقط یک پاکبان نیستند، هر کدام قصهای دارند که شاید از خود این سفر هم شگفت انگیزتر باشد. یکی ۲۲ سال بیشتر ندارد و دهه هشتادی است و دیگری ۶۵ سال از زندگی اش گذشته است. زیر این لباسهای فیروزهای، سن و سال معنای خودش را از دست میدهد.
اینجا همه یک عنوان دارند، خادم زائران سیدالشهدا (ع). سه شیفت، در گرمایی که دماسنج از ۴۵درجه هم عبور میکند، مسیر نجف و ابتدای طریق الحسین (ع) را جارو میزنند تا میلیونها زائر، مسیری تمیز و آرام پیش روی خود داشته باشند. کاری که شاید کمتر کسی آن را ببیند، اما نبودنش خیلی زود به چشم میآید. پشت هر چهره، روایتی پنهان است.
یکی میگوید اصلا قرار نبود امسال بیاید، گذرنامه نداشته، اما همه چیز در آخرین لحظه جور شده است. دیگری از فهرست اعزام خط خورده بود تا اینکه درست در واپسین روزها جای یکی از انصرافیها را گرفته است. یکی دیگر با لبخند از خواب دخترش میگوید، خوابی که در آن دیده بود پدرش امسال جلوتر از همه راهی کربلا میشود و مردی که هر بار جارو را روی زمین میکشد، زیر لب ذکری را تکرار میکند، نه برای خودش، برای پسری که کیلومترها آن سوتر، در اتاق عمل بیمارستان، چشم انتظار دعای پدر است. شاید اگر کنارشان بایستی، کمتر از کارشان حرف بزنند و بیشتر از حاجت هایشان.
یکی شفای فرزندش را از امیرالمؤمنین (ع) میخواهد، دیگری سلامتی مادرش را، آن یکی عاقبت به خیری جوانها را. انگار هر قدمی که در این مسیر برداشته میشود، با دعای یکی از همین مردان گره خورده است، مردانی که پیش از آنکه دست به جارو ببرند، دلشان را به صاحب این حرم سپردهاند. این عکسها پرتره چند پاکبان نیست، روایتی کوتاه از ۳۶۵ انسانی است که هر کدام کتابی نانوشتهاند.
کتابهایی که روی جلدشان چیزی جز یک چهره خسته، لبخندی آرام یا قطرهای عرق دیده نمیشود، اما اگر فرصت خواندنشان را داشته باشی، میفهمی گاهی بزرگترین معجزههای اربعین، نه در ازدحام زائران، که در سکوت همین چهرههای بی ادعا اتفاق میافتد، همانها که بی آنکه دیده شوند، راه را برای دیده شدن دیگران هموار میکنند.