صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

روایت یک دل بستگی جمعی

  • کد خبر: ۴۳۵۴۴۲
  • ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۳
در خیابان‌های «الجدول» از توابع شهر حیدریه عراق، در میانه راه نجف تا کربلا، مهمان خانواده «سعد» بودم. در محله «بنی سعد»، محله‌ای که به نام عشیره شان شناخته می‌شود، همه مشغول آماده سازی موکب‌ها برای پذیرایی از زائران اربعین‌ می‌شوند.

در خیابان‌های «الجدول» از توابع شهر حیدریه عراق، در میانه راه نجف تا کربلا، مهمان خانواده «سعد» بودم. در محله «بنی سعد»، محله‌ای که به نام عشیره شان شناخته می‌شود، همه مشغول آماده سازی موکب‌ها برای پذیرایی از زائران اربعین‌ می‌شوند. یک هفته زودتر رفتم تا حال وهوای روز‌های پیش از آغاز این خیزش عظیم را روایت کنم، روز‌هایی که هنوز زائران نرسیده‌اند، اما شور خدمت، کوچه‌ها را پر کرده است.

در حال تصویربرداری از موکبی که تازه در حال برپا شدن است چند کودک عراقی با شوق به سمتم می‌دوند. مدام می‌گویند: «تفضل… تفضل…»، اصرار دارند داخل موکبشان بروم. تشکر می‌کنم و بعد از سلام و احوال پرسی، بی مقدمه اولین سؤالشان را می‌پرسند: از تهران چه خبر؟ همه چیز خوب است؟

نگران تهران‌اند، نگران روز‌های جنگ و حال این روز‌های ایران.‌

می‌گویم: الحمدلله، همه چیز خوب است.

اما انگار دلشان هنوز آرام نشده است. دوباره با تأکید می‌پرسند: زین؟ … زین؟ … لا مشکل؟

لبخند می‌زنم و می‌گویم: نه، مشکلی نیست.

همین که خیالشان راحت می‌شود، سؤال دوم را می‌پرسند، سؤالی که اصلا انتظارش را نداشتم:

از سید مجتبی چه خبر؟

و من قبل از اینکه از رهبری صحبت بکنم، می‌پرسم: شما سید مجتبی را دوست دارید؟ و می‌گویند: ما عاشق او هستیم و همه عکسش را در خانه داریم. ما برای سید مجتبی می‌میریم!

و بی آنکه من جواب سؤال اول را داده باشم، خودشان ادامه می‌دهند:او بعد از سیدالشهید، قائد و ولی ماست.‌

می‌گویم: او هم بحمدلله خوب است.

حالا دیگر نگرانی از چهره شان رفته است. با ذوق شروع می‌کنند به تعریف کردن از روز تشییع در عراق.‌

می‌گویند: صبح به نجف رفتیم. در تشییع نجف شرکت کردیم. بعد به حیدریه برگشتیم، کنار مسیر ایستادیم و خودرو حامل پیکر را همراهی کردیم، از آنجا تا کربلا، تمام مسیر پشت سرش حرکت می‌کردیم.

با شوق، جزئیات آن روز را یکی یکی تعریف می‌کنند.

من با گوش، حرف هایشان را می‌شنوم، اما در درونم غوغایی برپاست.

به این کودکان نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم، حسرت این همه عشق، این همه دل بستگی و این همه بصیرت. کودکانی که سرنوشت امت را مسئله خود می‌دانند، تهران را خانه خود می‌بینند، رهبر معظم ما را ولی خودشان می‌دانند و امنیتش را امنیت همه مسلمانان.

با خود فکر می‌کنم اگر نسل آینده چنین می‌اندیشد، این پیوند دیگر فقط یک پیوند سیاسی یا جغرافیایی نیست، رشته‌ای از ایمان، محبت و مسئولیت مشترک است که از نجف تا تهران و از کربلا تا هر جای جهان اسلام امتداد یافته است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.