صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

عطر نان شیرمال یک موکب خانگی

  • کد خبر: ۴۳۶۷۷۹
  • ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۳:۳۰
دهه آخر صفر برای ما همان روز‌هایی است که بچه هایمان توی دست و پای بزرگ تر‌ها سه روز تمام بازی می‌کنند، خدمت می‌کنند، عشق می‌کنند و خاطراتی از ایام چهل و هشتم توی سرشان ضبط می‌کنند.

هنوز چاله آسانسور خانه پدربزرگ باز بود که آن تصادف لعنتی عین صاعقه خورد وسط خاندان ما. چاله آسانسوری که بابابزرگ اصرار داشت برای مادربزرگ به خانه قدیمی شان اضافه کنند. اعتقاد داشت خودش حسابی روی پاست و نیازی به این بالابر‌ها ندارد و هنوز نفسش یاری می‌کند یک طبقه ساختمان را بالا بیاید. بابابزرگ فکرش را هم نمی‌کرد چند روز قبل از نصب کابین بالابر، با یک تصادف ساده و سطحی کارش به آی سی یو و اغما بکشد.

سه ماه بعد، بابابزرگ دیگر از کما بیرون نیامد. تا موعد سالگرد بابابزرگ ما بار‌ها سبد‌های میوه و دیس‌های حلوا و بسته‌های کیک و آبمیوه را با آن بالابر جابه جا کردیم. اما توی اولین ماه صفر بعد از او، همه چیز تغییر کرد. سه روز مانده به چهل وهشتم، صبح خیلی زود همه جمع شدیم خانه بابابزرگ. دایی، با یک نایلون بزرگ از آسانسور بیرون آمد. 

توی دستش کلی نان شیرمال تازه بود. همان چیزی که بابابزرگ خیلی دوست داشت. نان‌ها را برش زدیم و با لیوان‌های یک بار مصرف و یک قابلمه بزرگ شیر گرم، فرستادیم پایین. جایی که خاله زاده‌ها و دایی زاد ه‌ها بساط کرده بودند توی مسیر زوار پیاده. صبحانه دل چسبی بود. زوار می‌خوردند و بابابزرگ از توی قاب عکس روی میز به تمامشان لبخند می‌زد. 

حوالی ظهر، کیسه‌های سیب زمینی و عدس و نان و تخم مرغ و این جور چیز‌ها با آسانسور بالا می‌رفت و ساعتی بعد لقمه‌های آماده نایلون پیچ شده پایین می‌رفت. سه روز تمام از صبح علی الطلوع تا ساعتی بعد از غروب، همه جمع می‌شدیم و پا به پای هم، آن بالابر تازه نفس هم نذری‌های جورواجور را جابه جا می‌کرد. آن سال هیچ کدام نمی‌دانستیم این ابتدای یک آیین هرساله است. جوری که سال‌ها یکی پس از دیگری آمد و رفت و بساط نذری‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شد.

حالا دو سه سالی می‌شود آن خانه، بعد از رفتن مادربزرگ، ارزانی مستأجر تازه اش شده. آسانسور پیر و فرسوده، توی آن روز‌های آخر صفر، یک گوشه افتاده و تکان نمی‌خورد. ما، اما به طرز غریبی، رسم هرساله موکب کوچک خانوادگی مان را زنده نگه داشته‌ایم.

حیاط یک دفتر اداری توی کوچه روبه روی خانه بابابزرگ را برای سه روز اشغال می‌کنیم و غروب شام غریبان امام رضا (ع) همه چیز را جمع می‌کنیم و حیاط را جوری رفت و روب می‌کنیم که از روز اولش تمیزتر باشد. این میزبانی دسته جمعی عادت خاندان ما شده. عادتی که هرسال تمام ما را با همان شوق روز اول دور هم جمع می‌کند و همه، بی آنکه کسی چیزی بگوید، حضور شفاف و ملموس پدربزرگ و مادربزرگ را احساس می‌کنیم.

دهه آخر صفر برای ما همان روز‌هایی است که بچه هایمان توی دست و پای بزرگ تر‌ها سه روز تمام بازی می‌کنند، خدمت می‌کنند، عشق می‌کنند و خاطراتی از ایام چهل و هشتم توی سرشان ضبط می‌کنند که یحتمل یکی از پررنگ‌ترین تصاویر محرم و صفر بچگی هایشان می‌شود. کسی نمی‌داند حیاط دفتر کوچه روبه رویی سال دیگر هم برایمان باز می‌شود یا نه. ما، اما دلخوش به همین موکب صمیمی کوچکیم. موکبی که روزی، یک بالابر تازه نفس داشت.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.