آخرین باری که این طور احساس جاماندن داشتم، آن اولین اربعینی بود که هشتماهه باردار بودم. مینشستم پای صفحه تلویزیون و عین آدمهایی که توی شلوغی دنبال کسی میگردند، هی رد قدمهای زوار را دنبال میکردم. خودم را تصور میکردم توی مشایه، کنار موکبها، زیر سایه نخلها، دم هرم آتشها و کتریهای چای عراقی. من بارها آن هوا را نفس کشیده بودم و خوب میدانستم آدمهایی که آنجا در حال قدم برداشتن هستند، تا چه اندازه خوشبخت و سرمست و سبکبالاند.
من فکر میکردم، هیچ وقت دیگر توی زندگی آن حس جاماندن و عقب افتادن از یک قافله را نداشته باشم. گذشت و زمین چرخید و باز روزگار ثابت کرد همیشه افسوسهای بیشتری هم وجود دارد. با «الف» صحبت میکنم. دوستی که حالا پنجماهه باردار است. دکتر با نسخه استراحت مطلق، خانهنشینش کرده. شبیه آن اولین جاماندگی من است. شبیه حالای خودم که نمیتوانم طفل شیرخوارم را پیش کسی بگذارم و برای ساعتها از خانه بیرون بزنم. «الف» میگوید این چند روز مدام صفحه گوشی را برداشته و تصاویر تشییع آقا را از قاب کوچکش تماشا کرده. شبیه به او بسیارند.
مادران باردار، مادران تازهزا، مردانی که نمیتوانند پست کاری خود را ترک کنند، سربازهایی که مجبورند بالای برجک، نگهبانی بدهند. زندانبانها. جراحها. پرستارها. توی تمامشان بسیارند کسانی که آه از سر جگرشان بلند میشود و از روی گونههایشان جاری میشود. آنها همه شبیه به «الف»، جامانده از یک قافله تاریخی عظیماند.
خیلیهایشان تمام این چندماه را دندان سرجگر گذاشته بودند تا اشکهایشان را کسی نبیند و بالاخره مثل امروزی تسبیح بغضشان پاره شود و فریاد دلتنگی را بیمحابا سردهند و فکرش را نکنند که دشمن دارد نالههایشان را میشنود. اما نشد. نرسیدند. همه ماندند با یک افسوس غلیظ که مثل یک لکه سرسخت تا همیشه روی دلشان باقی میماند.ای کاش آنهایی که امروز در آخرین ایستگاهِ سفرِ آن پیکر نازنین، به خیل جمعیت داغدار پیوستند، به رسم پیادگان مشایه، چند قدمی را به نیت جاماندگان بردارند. به نیت کسانی که آن پرچم سرخ یا لثارات... روی سینه سوختهشان بر فراز است.
بالاخره امروز تمام میشود. تمام آن آدمهایی که در مراسم بدرقه ابدی آقای شهید حاضر شدند، مثل کسانی که از تدفین عزیزشان برمیگردند، دیگر باور میکنند او برای همیشه رفته و با غم نبودنش هرطور که هست کنار میآیند، اما امان از دل جاماندهها.
آنها هرگز از نزدیک، آن گریههای دستهجمعی، آن شیونهای از ته دل، آن روضههای پیش از تدفین را نشنیدهاند. ندیدهاند. نفس نکشیدهاند. آنها شاید تا همیشه در احوال مضطرب پیش از هجده تیرماه باقی بمانند و هرگز باورشان نشود آن سرو بالابلندی که خیلی وقتها برای دل مردم حتی عصایش را با خود همراه نمیکرد، حالا برای همیشه زیر سایه غریبترین آقای توس، آرام گرفته است.