ملیکا محمودی حسین آباد، سطح دو حوزه و دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان و خانواده| شهرآرانیوز؛ ساعت طلاییِ بزرگ و بیقاعدهام را هیچوقت دوست نداشتم. به سایر وسایلم نمیآمد، توی خانه یک وصله ناجور بود. اما این روزها هرقدر درستش میکنم، باطری گرانقیمت برایش میگذارم و نازش را میخرم که از حرکت باز نایستد، فایده ندارد. بیعیب و علت است، فقط کار نمیکند. مثلاً موقع نماز ظهر، عقربهاش روی سهِ نصفِ شب مانده و انگار زمان برایش ایستاده. مثل خودِ من، مثل ایرانِ من.
همه چیز برایم از همان یکشنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفرهاش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست. دلم هوری ریخت، اما به ذهنم هرگز خطور نمیکرد که خبر برای تو باشد، آقاجان. باور نکردم. مرحلهٔ انکار از همان جا شروع شد؛ سوگ همیشه با یک «انکار» آغاز میگردد.
از آن زمان، نه شکرها مثل قبل مایهٔ شیرینیاند و نه نمکها شوریِ پیشین را دارند. منم مثل همان ساعت، ظاهرم مثل قبل است، اصلاً عیب و علتی هم ندارم، اما توی همان سحر متوقف شدم. لبخندهایم مثل قبل نیست. خانهام از آن وقت تا حالا هیچوقت مثل قبل نشده. سیاهیهایش پابرجاست. گریههایم، اما خیلی بیشتر از قبل است، ولی خالی نمیشوم. این اشکها سبکم نمیکند؛ فقط سنگینترم میکند.
هنوز هم گاهی که سخنرانیهایت را تلویزیون بازپخش میکند، صدایش را زیاد میکنم و گوشهایم را تیز، شاید بخواهی در این شبها برایمان سخن بگویی. امسال شبِ تاسوعا، اما سختتر بود؛ هرچه منتظر ماندم، نیامدی توی حسینیه. آنشب با «ای ایران» بیشتر از هر روضهای اشک ریختم. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم این مداحیِ حماسی باعث گریه و بغض شود، اما هرچه رنگ و بوی تو را داشته باشد، تا ابد با دیدنش مرا بغضی میگیرد که تا تهِ گلو میآید.
بعضی میگویند زمان همه چیز را حل میکند، اما نه... ۴ ماه گذشته و داغم سرد نشده. بعد از دیدنِ تابوتِ آقا و زهرا کوچولو، انگار روی قلبم مذاب ریختهاند. تمام تنم، روحم، همهٔ جانم میسوزد.
حالا انگار مرحلهٔ انکار، کمکم جای خود را به پذیرش میدهد. قلبم درد میکند، چند وقتی است ساکن خیابانها شدهام، برای خونخواهی تو.
ساعتِ اینبار از حرکتِ کند باز نمیایستد، بلکه عقبگرد میکند به همان صبحِ بهتآور. غمهایم را انگار از توی کتابخانهٔ غبارآلودِ قلبم کشیدند بیرون و گردگیری کردند. الان معنیِ تازهشدنِ داغ را خوب میفهمم.
آقاجان، تمام قلبم، خانهام، تمام شهرم از فقدانت درد میکند.
گفتم که فراق را نبینم، اما دیدم. آمد به سرم از آنچه میترسیدم.