به گزارش شهرآرانیوز؛ اول صداها را فراموش میکنیم یا بو و عطرها را؟ ما رفته بودیم که از جنوبِ جنگ روایت کنیم، اما تصمیمی ناگهانی ما را به میناب کشاند. همان چندماه پیش که به میناب آمده بودم، با خودم گفتم که این داغ رهایم نخواهد کرد.
در بندرعباس بودیم. وقتی با یکی از سوژهها برای مصاحبه تماس گرفتم، گفت تا دو روز دیگر در میناب خواهد بود و قرار است چهارشنبه، سی ویکم تیرماه، بقایای پیکرهای دانش آموزان شجره طیبه میناب که به تازگی شناسایی شده است، به خاک سپرده شود.
با یکی از دوستان در میناب تماس میگیرم و ماجرا را میپرسم، اما اظهار بی اطلاعی میکند. تعجب میکنم. او از همان اول ماجرا در مدرسه و قبرستان میناب حضور پررنگی داشت. ساعتی بعد دوباره تماس میگیرم و وقتی تأیید میکند، برنامه را به سمت میناب میچرخانیم.
حوالی ساعت صفر سی ویکم تیر میرسیم میناب. وقتی تماس میگیرم با شیخ مهدی تا ببینم کجاست، میگوید گلزار هستم.
تلفن را که قطع میکنم، تصویربردارمان میگوید: از پشت تلفن صدای هیلتی میآمد. وقتی میرسیم گلزار، جمعیتی پای مزارها نشستهاند و مردانی را میبینم که با هیلتی کنار سنگ قبرها مشغول حفر قبر هستند. خبری از سکوت قبرستان نیست. داغ دوباره دارد بالا میآید.
تا مهدی را میبینم و بغل میکنم، دوباره خاطراتش از روز خاک سپاری بچهها در اسفندماه۱۴۰۴ زنده میشود؛ خاطراتی که چند روزی مشغول ضبطش بودیم و هربار با آن گریستهایم.
عکاسمان میگوید کاش بشود برویم سردخانه و تا به مهدی میگویم، بدون معطلی با همان خون گرمی جنوبی میگوید حتما هماهنگ میکنم. چرخی در مزار میزنیم و چهره مادران و پدران داغ دار ما را درهم میشکند. مهدی تماس میگیرد و میگوید سردخانه هماهنگ شده است و راه میافتیم. نیم ساعتی در شب جاده میناب میرانیم و به یک شهرک صنعتی میرسیم و بعد از کمی هماهنگی وارد میشویم. ماشینهای زیادی جلو سردخانه هستند. اول بدون دوربین میرویم داخل. سکوت فضا با حضور جمعی بیشتر از پنجاه نفر برایمان عجیب است. بغض خودش را میرساند. تابوتهای کوچک چوبی، کفنهای کوچک شبیه قنداق و بریدههایی از بدن و تکههای تن که از هم دور افتادهاند و قرار است صبح دوباره دفن شوند.
من گوشی درنمی آورم. فقط قدم میزنم و سعی میکنم در کادر تصویربردار و عکاسمان نباشم. قدم میزنم، قدم میزنم...
و از کمی دورتر تماشا میکنم، روند ماجرا را. پیکرهای کفن پیچ بیرون میآیند، در تابوتهای چوبی کوچک قرار میگیرند و بعد پرچم ایران دور تابوت را میگیرد و صدای غالب صدای چکش بادی است که پرچم را روی تابوت سفت میکند.
با یکی از مردانی که آنجا ایستاده است، هم کلام میشوم و میگویم چه داغ عجیبی است! میگوید: کاش پیدا نمیشد این تکه ها؛ کاش صبح مراسمی نبود؛ کاش بدون اینکه به ما بگویند، دفن میکردند.
ناگهان در یکی از سردخانهها باز میشود و تکهای دیگر را بیرون میآورند.
۶۲تکه از پیکر بچهها پیدا شده است و بعد از آزمایش دی انای ۳۲ اسم مشخص شدهاند و مابقی گمنام باقی ماندهاند.
با خودم میگویم خوشا گمنامی در روزگار جنون و دیوانگی؛ در روزگار بلاگرخبرنگارهایی که برای بازدید بیشتر با تکههای پیکر بچهها هم بلاگری میکنند؛ در روزگاری که جای خبرنگاری و روضه خوانی عوض شده است.
پس از آرام گرفتن تکهها در تابوتهای چوبی، با مرد دیگری هم کلام میشوم که انگار مسئول است. میگوید: ما نمیخواستیم چنین مراسمی برگزار کنیم، اما دستور از مرکز آمد.
میگویم: داغ خانوادهها دوباره تازه شد و کاش بعد از این آرامشی باشد؛ حتی اندک.
حوالی ساعت۳ صبح است که از سردخانه صنعتی بیرون میزنیم؛ جایی که از اسفند میزبان دانش آموزان شهید بوده است.
چندساعت بیشتر زمان نیست. عکسها و ویدئوها را ارسال میکنیم. تصویربردارمان میگوید: دیگر هر زمان صدای چکش بادی را بشنوم، یاد امشب میافتم. میگویم: صدای هیلتی را هم اضافه کن.
صداها بدل میشوند به خاطرهای تلخ، در شبی شرجی و بریده بریده.
صبح کمی دیر بیدار میشویم و با عجله خودمان را میرسانیم سمت بولوار شهدا که مراسم تشییع پیکرها آغاز شده است. دویدن در هوای ۴۰درجه که فیلینگش ۵۱ است و شرجی بالا، کار را سخت میکند. تا میخواهی کاری انجام بدهی، گوشی و دوربین از اشک و عرق خیس میشود. تا میخواهی قابی ببندی، چهرهای و بغضی ترکیده تو را هل میدهد سمت گریه. وارد گلزار میشویم. به شلوغی تشییع اول نیست، اما در این گرما مردم زیاد آمدهاند. ۳۲قبر منتظر است تا پیکرها اندکی کامل شود و مابقی تکههای پیداشده در قبری بزرگ و دسته جمعی دفن خواهند شد.
صدای روضه خوانی، صدای جیغ و گریه، صدای تلقین و زنانی که غش کردهاند و روی دست از فضای گرم گلزار دور میشوند؛ گلزاری که تا همین چندوقت پیش سایه بان هم نداشت؛ گلزاری که بسیار به آن توجه میشود، اما امکاناتی ندارد، جز سایه بانی و چند پنکه سقفی و چند کولر آبی بزرگ که شرجی را بیشتر میکند.
کاش به جای این همه وعده، دور اینجا را شیشه کنند. کاش به جای این همه عکس یادگاری مسئولانه، ده پانزده کولر گازی اینجا نصب کنند. کاش اگر نمیخواهند مسئولانی که آمدهاند و قول دادهاند، دیگر نیایند و بگذارند مردم خودشان کار درست را انجام بدهند.
رسانههای بسیاری اینجا آمدهاند؛ از شبکههای داخلی تا رسانههای بین المللی. در آن هیاهو و شلوغی زنی رو به حسینی بای که با میکروفن و لوگوی صداوسیما ایستاده است، اعتراض میکند و میگوید این داغ بس است، کاش تمام شود، کاش دیگر مراسمی نباشد؛ و حسینی بای که مثل همه ما لباس هایش از شرجی هوا خیس خیس است، میگوید: خانم، حرف هایتان درست است، من هم حالم بد است. تصویر تکراری، تصویر مادرانی است که کفنهای کوچک را به صورت چسباندهاند و زار میزنند؛ مادرانی که داغشان تا ابد تسلی نخواهد یافت و وای بر حال ما اگر تسلی بیابیم!
ساعت حوالی۱۲ ظهر است که کم کم و انگار باید باور کنیم ماجرای مدرسه میناب که از نهم اسفند۱۴۰۴ با حمله وحشیانه آمریکا شروع شد، قرار است امروز قصه تشییع و دفنش به پایان برسد. ما با سؤالهای بسیار از قبرستان خارج میشویم؛ با صداهایی که داغ را به شکل دیگری در سرمان زنده نگه خواهد داشت. در خیابان کنار قبرستان زنان با لباس محلی نشستهاند و انبه میناب را بساط کردهاند؛ انبهای که از پنج ماه پیش تا همیشه طعم غم دارد.