به گزارش شهرآرانیوز؛ با دمپایی تا کنار ماشین دوید، انگار عجله امانش نداده بود کفشهایش را بپوشد. همین که چشمش به پاهای کوچکش افتاد، یکهو زد زیر خنده؛ خندهای از ته دل، آنقدر بلند که پدر و مادرش هم خندیدند.
بعد گفت: «مامان نگاه کن به پاهام، با دمپایی اومدم!»، تندی برگشت و با خندههای پشت هم کفشهایش را پوشید، کوله مدرسه را روی شانه انداخت و دوباره خودش را به ماشین رساند.
بعد دستهای کوچکش از پنجره ماشین بیرون آمد برای خداحافظی، آخرین باری که مادر صدایش زد و گفت: «مامان جان، قول هو والله یادت نره»، ستایش با لبهای قوس گرفته در خم کوچه گم شد.
حالا هر بار که معصومهبانو چشمش به یک جفت دمپایی کوچک میافتد، همان خنده دوباره از ته خاطراتش جان میگیرد؛ خندهای که هیچ دوام نداشت.
برای خندهای که دوام نداشت، چشمه چشمش جاری میشود، فکرش را سایه میزند و به جایی دور، شاید تجسم صورت فرشتهاش زل میزند و آرام میگوید: «ستایش من فقط ۹ سال و ۹ ماه داشت؛ خیلی بچه بود، اما قسمتش زود آسمانی شدن بود. دانشآموز مدرسه شجره طیبه میناب که روز اول جنگ رمضان آسمانی شد.
ستایش خیلی اهل خدا بود، روزهای شنبه، شنبههایامالبنینی داشت و چهارشنبه هم چهارشنبههای امام رضایی؛ مدرسهاش هم خیلی دوست داشت، یادم هست وقتی میخواستیم ثبتنامش کنیم، خودش اصرار داشت حتما همین مدرسه برود، هر بار اسم مدرسهاش میآمد، ذوق میکرد.
ولی از شب قبل حادثه میناب همه چیز برایم عجیب بود، آن موقع متوجه هیچکدامشان نبودم، حالا که برمیگردم به هر دقیقه و ثانیهاش، میبینم انگار خودش میدانست.
آن شب نشست و با حوصله برنامه کلاسی فردایش را مرتب کرد، کتابهایش را یکی یکی داخل کیف گذاشت. بعد گفت: «مامان، کتاب هدیههام نیست.»
گفتم: «مامان جان، کتاب هدیهها را گذاشتم بالای کمد» باز پیدا نشد، خیلی به سلمان فارسی علاقه داشت، هر وقت چیزی گم میشد صلوات میفرستد به یاد سلمان فارسی، گفتم: «صلوات بفرست برای سلمان تا زود پیدا بشه» نمیدانم چرا، اما هر وقت اسم سلمان فارسی میآمد، با شوق ازش حرف میزد.
بالاخره کتابش پیدا شد، بعد دوباره برگشت سراغ کیفش، کتابش را گذاشت داخل کیف و همه وسایلش را مرتب کرد.
بعد رفت سراغ اسباببازیها، عروسکهایش را یکی یکی جمع کرد، خیلی با دقت همه را کنار هم خواباند و یک پتوی مشکی کشید روی همه؛ عین وقتی که روی پیکر شهدا پارچه میاندازند، البته من متوجه نشده بودم.
صبح که بیدار شدم و چشمم به عروسکها افتاد، با تعجب گفتم: «مامان، این چه کاریه آخه؟ چرا همه عروسکها را اینطوری خوابوندی؟»
با خودم گفتم وقتی از مدرسه برگشت، میپرسم چرا این جوری کرده، حتی دست هم به عروسکها نزدم، گفتم همینطور بمانند تا خودش بیاید، ولی نمیدانستم قرار نیست دیگر برگردد.
آن شب برای سحری بیدارش کردم، هنوز هم وقتی یادش میافتم، انگار یک فرشته را از خواب بیدار میکردم؛ آن شب برای من مثل یک فرشته شده بود.
آرام بیدار شد، وضو گرفت و قشنگ سر سفره نشست؛ گفتم: «مامان، آب بخور» گفت: «نه مامان، با آب حالم بد میشه.»
دیدم اصرار فایده ندارد، شربت درست کردم؛ سحری با شربتش را خورد و رفت داخل اتاق. بعد که خواستم بروم مسجد، گفت: «مامان، منم میام مسجد.»
گفتم: «نه عزیزم، باید بری مدرسه، صبح برات سخت میشه، تو خانه نماز بخون.» نماز که تمام شد، برگشتم، اما هنوز بیدار بود.
همین که در را باز کردم، سریع آمد طرفم و گفت: «مامانی! چقدر صدات کردم. چرا اینقدر دیر کردی؟» گفتم: «مامان، تو چرا نخوابیدی؟» گفت: «اصلا خوابم نمیبره.»
دیدم نخوابیده، گفتم: «مامان جان، سحر نخوابیدی، امروز نرو مدرسه. یک روز استراحت کن.»، اما با همان ذوق همیشگی گفت: «نه مامان، امروز شنبه است؛ باید برم مدرسه.»
خیلی زود آماده شد، حتی از خواهرش، فاطمهزهرا، زودتر لباس پوشید و کیفش را برداشت و خوشحال بود که زودتر آماده شده.
باباش ماشین را آورد جلوی خانه، از بس عجله داشت به جای اینکه کفشش را بپوشد، با دمپایی رفت بیرون، یکهو برگشت و نگاه کرد به پاهایش و با صدای بلند خندید و گفت: «مامان، نگاه کن به پاهام! با دمپایی اومدم.»
آنقدر خندید که من و بابایش هم خندیدیم، هنوز صدای خندهاش توی گوشم هست. وقتی سوار ماشین شد، مثل همیشه دستهای کوچکش را از شیشه ماشین بیرون آورد و گفتم: «مامان جان، یادت نره، قول هو والله بخونی»، لبخند زد...؛ این آخرین باری بود که دخترمک را زنده دیدم.
نمیدانم چقدر از رفتنش گذشته بود که تلفنم زنگ خورد، اول خواهرم بود، گفت: «بیت رهبری رو زدند»، تماس که قطع شد، داداشم زنگ زد و همان حرف را تکرار کرد و گفت: «زود برو ستایش را از مدرسه بیار.»
دلم هُری ریخت، هنوز درست نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، اما انگار یک چیزی مدام به دلم چنگ میزد، به باباش زنگ زدم که برو سراغ بچه.
همان حوالی از مدرسه هم تماس گرفتند؛ خانم خدیجه کمالی، معلم قرآن ستایش بود، گفت: «بیاید دنبال ستایش مدرسه را تعطیل کردند.»
دوباره به باباش زنگ زدم، گفتم: «زود برو ستایش را بیار، مدرسه تعطیل شده.» باباش گفت: «این همه عجله برای چیه؟ میناب رو که نمیزنن»، گفتم: «نمیدونم، برو دنبالش.»
بیقرار بودم حتی فقط حس میکردم باید هرچه زودتر ستایش را ببینم، انگار دلم هزار راه میرفت؛ دوباره به باباش زنگ زدم، خیالم راحت شد که سرویس رفته سراغ بچه و چند دقیقه دیگر ستایش خانه است.
اما سرویس هنوز به خیابان مدرسه نرسیده بود که همه جا دود بود و سیاه شده بود، انگار که دیگه مدرسهای نبوده، پای تلفن که گفتند انگار دنیا روی سرم خراب شد و دیگر نفهمیدم چه شد.
همه چیز دور سرم میچرخید و باورم نمیشد، با خودم میگفتم حتما اشتباهی شده، حتما الان پیدایش میکنند. راه افتادم به سمت مدرسه، وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدم، ترافیک سنگینی شده بود، ماشینها دیگر جلو نمیرفتند، طاقت نیاوردم، از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به دویدن.
فقط میدویدم، نه چیزی میدیدم، نه صدایی میشنیدم، تمام راه زیر لب آیتالکرسی میخواندم و فقط یک جمله را تکرار میکردم: «ستایش، مامان جان، فقط سالم باشی، الهی سالم باشی.»
وقتی به مدرسه رسیدم، باورم نمیشد آنجا همان مدرسهای باشد که صبح دخترم را با خنده راهیاش کرده بودم. همه جا شلوغ بود، آمبولانسها پشت سر هم قطار میشدند. صدای گریه، فریاد، دویدن آدمها، هیچوقت آن صحنهها از جلوی چشمم پاک نمیشود.
خودم هم نمیدانم چطور وارد مدرسه شدم، فقط داد میزدم: «ستایش، مامان، کجایی؟ جوابم را بده؛ مامان، سالمی؟»، هر پیکری را که داخل کاور میآوردند، میرفتم نگاه میکردم.
با اینکه دنبال دختر خودم بودم، اما دلم برای همه بچهها میسوخت، هر کدامشان را که میدیدم، انگار بچه خودم بودند. آن روز دیگر فرقی بین بچهها نبود، همهشان عزیز بودند.
صحنههایی که آنجا دیدم، هیچ مادری نباید ببیند، تکههای کیف و دفتر و لباس بچهها همه جا پخش شده بود، بدنهای کوچکشان وسط خرابیها افتاده بود، دست و پا و انگشت.
من فقط بین همه آن شلوغیها دنبال یک صورت میگشتم، دنبال ستایشم بودم، اما هرچه گشتم، پیدایش نکردم.
همین پیدا نکردنش بیشتر از هر چیزی دلم را میلرزاند، با خودم میگفتم شاید زخمی شده؛ تا ساعت ۱.۳۰ شب گشتم و آخرش از حال رفتم، بردنم بیمارستان، نه من خبری از ستایش داشتم، نه باباش.
باباش همراه نیروهای امدادی کمک میکرد پیکر بچهها را بیرون بیاورند، بعد برایم تعریف کرد که برخی پیکرها اصلا شناسایی نمیشدند.
همه امیدم فقط این بود که یکی بیاید و بگوید: «ستایش پیدا شد، زنده است»؛ حتی وقتی روی تخت بیمارستان بودم، ذهنم فقط پیش دخترم بود تا اینکه یکی آمد و گفت: «جورابهای ستایش چه رنگی بود؟»
یاد صبح افتادم، یاد جورابهاش داخل دمپایی، یاد خندههاش؛ جوراب کرم پوشانده بودم به پاهاش. خلاصه اینکه خواهرش، فاطمهزهرا را برای شناسایی بردند، یکی از پیکرها جورابهایی شبیه جورابهای ستایش داشت، اما فاطمهزهرا گفته بود: «این ستایش ما نیست.»
نمیخواست قبول کند که شاید خواهرش باشد، بعد مرا به خانه آوردند، اما مگر دل منِ مادر آرام میگرفت؟ تمام شب فقط به این فکر میکردم که اگر ستایشم جایی بستری یا زخمی شده، چرا من کنارش نیستم؟ چرا دخترم تنهاست؟
نزدیکهای صبح طاقت نیاوردم، حدود ساعت پنج از خانه بیرون زدم، فقط یک فکر توی سرم بود؛ باید پیش ستایش باشم که گفتند باید برای شناسایی پیکر برویم، ما را بردند سردخانه، پیکرها یکی یکی با شماره معلوم بودند، شروع کردم شمارهها را نگاه کردن.
اولی، دومی، سومی؛ طاقتم طاق شده بود، دیدن پیکر بچهها قلب آدم را آتش میزد، اما باید ادامه میدادم. وقتی رسیدم به پلاک ۶۵، دنیا برایم ایستاد؛ دیدم ستایش خودم خوابیده، صورتش پر از خاک بود، دستهای کوچکش سوخته بود، ترکش به بدنش خورده بود.
اما لبخند روی صورتش بود، انگار که آرام خوابیده باشد، انگار هنوز همان فرشتهای بود که صبح از خانه بدرقهاش کردم.
نشستم کنار پیکرش، سرم را روی سرش گذاشتم، دیگر هیچ چیزی نمیفهمیدم، فقط میگفتم: «ستایش، مامان، باورم نمیشه، صبح که از خانه رفتی، سالم بودی، مثل یک فرشته بودی»، میگفتم: «یکی صداش کنه، شاید بیدار شد.»
هرچه نگاهش میکردم، باورم نمیشد، همان دختری که چند ساعت قبل با خنده گفته بود: «مامان، به پاهام نگاه کن، ببین با دمپایی اومدم.» همان دختری که دستهایش را از شیشه ماشین بیرون آورده بود، همان دختری که گفته بود: «مامان، خوابم نمیاد...»
همه آن لحظهها جلوی چشمم میآمد، دلم نمیخواست ازش جدا شوم، اما دیگر ستایش، امانتی بود که خدا پس گرفته بود. حالا هر وقت به دخترکم فکر میکنم، میگویم دخترم سرباز امام زمان (عج) شد، خدا او را برای خودش انتخاب کرد.
فقط یک خواهش دارم؛ برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنید، دعا کنید هیچ مادری داغ فرزند نکشد، دعا کنید خدا به همه مادرهایی که دلشان داغدار شده، صبر بدهد.
من هنوز هم هر صبح وقتی چشمم به اتاق ستایش یا عروسکهاش میافتد، یاد همان شب آخر زنده میشود؛ شبی که خودش با دستهای کوچکش همه چیز را مرتب کرد، انگار دلش میدانست که قرار نیست به خانه برگردد.»
منبع: فارس