شاید گفته باشم تقلب یکی از گزینههای اصلی من برای موفقیت بود، ولی خدایی کمتر موفق به این کار میشدم. مگر یکی دوبار که آن هم لطف تقلب رساننده بوده و نه تلاش من، اما تا دلتان بخواهد سر تقلب کردن دیگران تنبیه شدهام.
من با دروس خواندنی مشکلی نداشتم و بیشتر مشکلم دروس فهمیدنی بود. اصلا از اول با فهمیدن مشکل داشتهام و این دیالوگ:
- آخه تو چرا نمیفهمی؟
از پرتکرارترین دیالوگهای دیگران در مورد من است.
آن روز جغرافی داشتیم و من درس را خوانده بودم که لااقل بار تجدیدی هایم سبک باشد.
وسط امتحان یک نفر از پشت سر گفت:
- سؤال ۱۰
من برگشتم و گفتم:
- کدوم سوال؟
و خب برگه هر دوی ما را گرفتند. آقای معلم با خودکار قرمز نوشت:
- تقلب
و گفت:
- شهریور
رفیقم که رفت من ماندم عجز و لابه که:
- آقا به خدا ما تقلب نکردیم. فقط یک سؤال پرسید و من تازه برگشتم که بگم کدوم سؤال؟ شما گرفتید.
فایدهای نداشت. آخر با دل خوری گفتم:
- زوره دیگه؛ و رفتم. برای امتحانات شهریور آ ن قدر خواندم که کتاب جرجر شد. حتی فهرست را هم حفظ کرده بودم. کینهای از معلم نداشتم ولی نمیدانستم چرا باید جغرافی را تجدید شوم. وقتی وارد کلاس شدیم دوستم را یک گوشه و من را گوشه دیگر کلاس گذاشتند. من تند و تند نوشتم و تحویل دادم.
معلم خودکار قرمزش را درآورد و بدون اینکه به جواب هایم نگاه کند روی برگه نمره صفر را گذاشت. من بهش نگاه کردم بدون اینکه چیزی بگویم اشکم جاری شد.. معلم آرام در گوشم نجوا کرد:
- این زوره!
توی سالن تلو تلو میخوردم. سرگیجه داشتم. حالت تهوع داشتم. حتی دلم نمیخواست برای شکایت به دفتر بروم. به انتهای سالن نرسیده بودم که دیدم دوستم رقص کنان و دست کوبان میآید، در حالی که جیغ میکشد:
- قاسم قبول شدیم. به هر دو مون بیست داد.
اصلا مزه موفقیت نمیداد. خیلی تلخ بود. خیلی درد آور بود و من هرگز فراموش نمیکنم، تلخترین درسی که یک معلم میتوانست به یک دانش آموز بدهد این جوری باشد.