ایران جنوب است و جنوب ایران

  • کد خبر: ۴۳۲۲۵۵
  • ۲۹ تير ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۰
ایران جنوب است و جنوب ایران
گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست. گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان است. ما مردم ایران از مردم جنوب کم محبت و همدلی و لطف ندیده‌ایم.

گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست. گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان است. ما مردم ایران از مردم جنوب کم محبت و همدلی و لطف ندیده‌ایم. جنوب قلب ایران است.  به جنوب که می‌روی احساس می‌کنی در خانه اجدادی‌ات هستی.

مراکز استان‌های جنوبی مثل بوشهر و مثل بندرعباس به اندازه نصف مراکز استان‌های دیگر امکانات ندارند، اما در خانه‌های مردمش به روی تو باز است. دلشان دریاست. محبتشان بی انتها. یک بهار را بندرعباس بودیم. همان بهاری که تند و تند باران می‌بارید. از مشهد که راه افتادیم باران می‌بارید تا برگشتیم. رسیدیم بندرعباس. خانمم مریض شد. همه هتل‌ها و مسافر خانه‌ها پر بود. ما فرهنگی جماعت آخرین امیدمان مدرسه است. رفتیم کنار ساحل چادر زدیم. بچه‌ها را گذاشتم و رفتم سراغ اسکان فرهنگیان. شماره گرفتم؛ ۴۰۰.

به مسافر کناری‌ام گفتم:

- مدارسش امکانات داره؟

- آره کم و بیش.

- به ما میرسه با این شماره ۴۰۰؟

- خیلی وقته کلاس‌ها تموم شده.

- شما برای سالن ایستادید؟

- سالن‌ها هم پره.

- یعنی باید تو حیاط چادر بزنیم؟

- حیاط مدارس هم پره.

- پس برای چی اینجا ایستادید؟

- ما می‌خوایم یه مدرسه معرفی کنن که بریم چادرمون رو بچسبانیم به دیوار مدرسه که از دست شویی و حمام مدرسه استفاده کنیم.

حالم خراب شد از وضعیتی که ما فرهنگیان داریم. همین جوری توی سفر یکی از پسر‌ها حاضر نمی‌شود بیاید توی کلاس و می‌رود توی ماشین می‌خوابد. در حالی که نزدیکان من توی ادارات دیگر هر ساله چند نوبت می‌روند در اقامتگاه‌های سازمانی شان با صبحانه و ناهار و شام.

در حالی که داشتم برمی گشتم ساحل باران شدیدی آغاز شد. ناگهان به یاد خالو راشد افتادم.

راشد انصاری از بچه‌های خوب و باصفای بندرعباس و از شعرای طنزپرداز جنوب است.

زنگ زدم به خالو.

- سلام خالو کجایی؟

- چند روزیه اومدم یکی از روستا‌های اطراف بندرعباس. عروسی داریم.

حالم گرفته شد.

گفت: کجایی برادر؟

- بندرعباسم ولی خوب تو که نیستی.

- نباشم داداش خونم که هست.

- مزاحم نمی‌شیم.

- این چه حرفیه؟ کلید خونه دست برادرزادمه. تو بازار دست فروشای بندر. اسباب بازی می‌فروشه. برو ازش بگیر و بگو دیگه شما هستید.

ما تا سیزده اینجا هستیم. تا هر موقع که دلت خواست اونجا بمون.

اشک توی چشم هایم جمع شد. رفتم ساحل و دیدم چادر پر از آب شده و بچه‌ها بیرون چادر خیس آب. حال خانمم اصلا خوب نبود.

رفتم و شروع کردم به جمع کردن چادر. پسرم پرسید: کلاس گرفتی؟

یک نگاه به مادرش انداخت. کز کرده بود یک گوشه و می‌لرزید.

- حال مامان اصلا خوب نیست.

- نگران نباش میریم خونه.

- خونه کی؟

- خونه خودمون.

آن سال اگر نبود خانه راشد، معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد. حالا خانه من خانه راشد انصاری است.  ایران خانه همه ماست. دل من برای جنوب پر می‌زند. برای مردم بامرامش. برای گرمی آب و خاک و جانش. ایران جنوب است و جنوب ایران...

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.