«سیمین‌دخت وحیدی» بانویی که شعر انقلاب را به نسل بعد سپرد| خاتون شعر جبهه» که بود؟ نقش مهم زنان در موفقیت یک ازدواج| خوشبختی اتفاقی نیست دلیل واقعی این جمله را بشناسید؛ چرا همسرم حرفم را نمی‌فهمد؟ افزایش تعداد زنان زندانی در پرونده‌های غیرعمد نگاهی به برنامه آماده‌سازی متفاوت تیم ملی پدل زنان ایران از بقیه رشته‌های ورزشی آیا می‌دانستید زنان نسبت به آلزایمر آسیب‌پذیرتر هستند؟ والدین بخوانند| کنترل هوشمندانه دعوای خواهر و برادری در خانه کاهش وزن با سرنگ‌های میلیونی| وقتی آرایشگاه ها، بازار سیاه می‌شوند بازخوانی الگوی خانواده در مکتب حسینی| عاشورا، نمایشگاهی کامل از «مدیریت خانوادگی جبهه» است درخشش بانوی ملی پوش پاراکانو ایران در مسابقات قهرمانی آسیا حرف‌های شنیده نشده مهتاج نجومی، بازیگر پرکار دهه ۸۰ سینما و تلویزیون مصوبه‌ای جدید در بنیاد ملی علم ایران برای حمایت از زنان و مادران پژوهشگر + جزییات چگونه یک «ممنونم» ساده، حال زندگی مشترک را تغییر می‌دهد؟ عزاداری زنان بنی‌اسد، آیینی سنتی در کربلا ارتباط میان افزایش کیفیت خواب نوزاد به تغذیه با شیر مادر مشخص شد خارج کردن یک توده ۴ کیلویی مشکوک از شکم یک بانوی ۴۶ ساله بابلی رمزگشایی پلیس آگاهی از یک پرونده جنایی: زن ۳۰ ساله با وعده ازدواج ربوده شد|۲ ماه آزار و اذیت پشت الوارها! روایتگری حماسی بانوان رسانه‌ای مشهد در ۱۱۰ شب پرچمداری سرنوشت نماینده فوتبال زنان ایران برای حضور در لیگ آسیا چه می‌شود؟
سرخط خبرها
یادی از اشرف بهادرزاده قندهاری، بانوی فقید نیکوکار مشهدی | نام دیگر او «مادر» بود

یادی از اشرف بهادرزاده قندهاری، بانوی فقید نیکوکار مشهدی | نام دیگر او «مادر» بود

  • کد خبر: ۳۹۴۹۳۴
  • ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۵:۱۸
یادی از اشرف بهادرزاده قندهاری، بانوی فقید نیکوکار مشهدی، هم زمان با سالروز درگذشتش

مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ باران می‌بارد. در خانه که باز می‌شود، صدای نفس‌های کسی می‌آید که انگار تمام راه را با گریه دویده است. اشرف، مات ومبهوت به چهره مردی نگاه می‌کند که مستأصل است و از لباس هایش آب می‌چکد. خوب که دقت می‌کند، پدر یکی از شاگردانش را توی تاریکی شب و زیر باران شدید می‌بیند. هنوز هم یک وقت‌هایی باور نمی‌کند بعضی آدم ها، با بقیه اعضای خانواده شان در یک خانه جا نمی‌شوند. آدم‌هایی که دیگر اختیار تن و زندگی از دستشان رفته است.

مرد می‌گوید مادری دارد که بوی ادرار و مدفوع او، خانه اش را از هم پاشیده است. می‌گوید همسر و بچه هایش دیگر طاقت ندارند و به دنبال جایی می‌گردد که مادرش را به آن‌ها بسپارد. او فقط می‌خواهد «تمام شود». «تمام شدن» جمله بی رحمی است که خیلی‌ها وقتی مستأصل می‌شوند، زیر لب تکرار می‌کنند. اشرف، اما قرار نیست «تمام شدن» را قبول کند. تلفن پشت تلفن می‌زند. از آدم‌های مختلف می‌پرسد. نشانی می‌گیرد و بعد، خودش همراه آن پیرزن راه می‌افتد به سمت جنوب تهران، به جایی کوچک و تنگ و آلوده، با دو اتاق کم نور.

نفسش می‌گیرد. احساس می‌کند بوی تعفن از دیوار‌ها بالا می‌رود. بوی تعفن روی پوست صورت و دست هایش می‌نشیند. از کثافت، از شپش، از ملافه‌هایی که کنار می‌رود و انگار فراموش شدن از آن‌ها بیرون می‌ریزد، شوکه می‌شود. همان جا با پروفسور محمدرضا حکیم زاده آشنا می‌شود. اشرف وقتی با پروفسور حرف می‌زند، به دیوار تکیه می‌زند و سعی می‌کند جلوی ریختن اشک هایش را بگیرد. وقتی به پروفسور می‌گوید «چطور می‌توانم کمکتان کنم؟» 

پاسخ می‌شنود «پول نمی‌خواهم، حضورت را می‌خواهم». اشرف نمی‌خواهد منفعلانه دل بسوزاند. کمک نقدی، انفعال نیست، اما وقتی به کار‌های بزرگی که از عهده اش برمی آید فکر می‌کند، دست به دست کردن پول برایش یادآور انفعال محض است. تصمیم می‌گیرد نیکوکار راه دور نباشد.

به پروفسور اطمینان می‌دهد که پای کار است. نیکوکاری را با جان و دل می‌خواهد؛ با دست‌هایی که می‌شویند، با پا‌هایی که هر روز خسته و ورم کرده به خانه برمی گردند و با چشم‌هایی که بعد از دیدن رنج آدم‌ها عقب نمی‌کشند. ایده ساخت و افتتاح مؤسسه خیریه «کهریزک»، برای او قصه یک ساختمان و آجر و آهن نیست.

می‌خواهد سالمند بی پناه، معلول رهاشده، بیماری که خانواده اش شکست خورده‌اند و... را همراهی کند. بعد‌ها وقتی هر دو پای کار می‌مانند، کهریزک بزرگ می‌شود، باغ و درخت و سبزه زار پیدا می‌کند و آدم‌ها در راهروهایش نفس راحت تری می‌کشند، هنوز آن دو اتاق اول مثل یک زخم بیدار در ذهن او زنده می‌ماند؛ تا یادش نرود چرا شروع کرده است.

بانوی شبکه ساز

اشرف بهادرزاده قندهاری سال‌ها از عمر خود را صرف شبکه سازی می‌کند. او می‌داند که کار بزرگ، دست تنها جلو نمی‌رود. همراهی با ایده مؤسسه خیریه کهریزک از یک جرقه کوچک و در یک لحظه شروع می‌شود، اما در گذر سال ها، با شبکه‌ای از آدم‌ها ادامه پیدا می‌کند.

او «گروه بانوان نیکوکار» را بنا می‌گذارد. مدلی که در آن، زنان ستون اجرایی‌اند و همراه، پیگیر، منظم و حاضر در میدان. زمانی کار‌های بزرگش به ثمر می‌نشیند که زمان خود را وسط می‌گذارد. زمان، گران‌ترین دارایی هر انسان است. جوان‌تر که بود، معلمی می‌کرد. در حسینیه خانه شان، هرازگاهی برای بچه‌ها کلاس قرآن برگزار می‌کرد. همیشه ارتباطش را با اعضای جامعه حفظ می‌کرد و می‌دانست، کارهایش باید ریشه در همین ارتباط داشته باشد.

کهریزک را از همان ابتدا، خانه‌ای می‌بیند که قرار نیست کسی پشت در‌های بسته اش با زندگی سر کند، او جایی را می‌خواهد که درهایش همیشه گشوده باشد. سعی می‌کند لحظه‌ای تصمیم نگیرد. احساسات را بیش از اندازه در تصمیم هایش دخیل نکند. هر بار نیازی می‌بیند، برایش راه حل‌های مختلف می‌چیند، آدم جذب می‌کند و برای دوام کار، فکر می‌کند. او آن قدر برای کهریزک از جان مایه می‌گذارد که چند سال بعد، کهریزک به نمادی از یک خیریه بزرگ تبدیل می‌شود.

او محدودیت‌ها را می‌بیند، اما چشم هایش به آینده و از سر گرفتن زندگی است. زندگی فقط زنده ماندن نیست، حق داشتن روز‌های باکیفیت است. بعد‌ها مجلس از او تجلیل می‌کند و دبیر کل وقت سازمان ملل، کوفی عنان از او تشکر می‌کند. همه این‌ها درست از لحظه‌ای آغاز می‌شود که زن مرفه و شمیران نشین، در یک شب بارانی به جای چسبیدن به بخاری خانه اش، همراه مردی می‌شود که می‌خواهد مادرش را به کسی یا جایی بسپارد.

از مشهد تا تهران

اشرف قندهاری بهادرزاده در مشهد به دنیا آمد، در سال ۱۳۰۴. هشت ساله بود که به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. او در خانواده‌ای خیر به دنیا آمد. حسینیه قندهاری‌های شمیران، درش به روی نیازمندان باز بود. وقتی در دهه ۱۳۵۰، با محمدرضا حکیم زاده همراه شد، کهریزک با یک زمین محدود و امکانات ناچیز شروع شد و قدم به قدم گسترش یافت. او یکی از چهره‌های بنیان گذار و ستون‌های اجرایی بود. در کهریزک او را «مادر» صدا می‌زدند. او برای همه اهالی این آسایشگاه مادری کرد و سرانجام در ۵ اسفند ۱۳۹۵ در تهران درگذشت. پیکیرش در کهریزک تشییع شد و در همان خاک آرام گرفت.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.