روزی روزگاری یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیام پیش از آنکه ببینمش، روی تختی شبیه به تختهای بیمارستان بقایی اهواز خوابیده بود.
آدمی که با سرطان معاشرت کرده بود و توی آن لباسهای گله گشاد و بی روح بیمارستانی، بارها آرزوی مرگ کرده بود. او هرچند وقت یک بار لابه لای صحبت ها، نقبی به خاطرات سیاه آن روزها میزند. از رنج تمام نشدنی دردی که هیچ کس نمیداند نقطه پایانش کجاست. از التهاب تمام سلولهای بدن و مورفینها که گاه و بیگاه او را از زنجیر تحمل و فشار آزاد میکردند و او دوباره به کالبد درد برمی گشت.
او هنوز هم گاهی به نقطهای نامعلوم خیره میشود و از بی رمقی محض آن روزها میگوید. از اینکه ماهها حتی توان قدم برداشتن تا ورودی اتاق بستری اش را نداشته. از محرومیت یک استحمام ساده میگوید که اگر به حمام میرفته، قطعا بیهوش میشده. از زل زدنهای طولانی به سقف سفید اتاق و گوش دادن به صدای قدمها در راهرو کهای کاش بشود باز هم با پاهای قوت دار خودش راه برود. حتی از حساس شدن به صداها. اینکه کسی کفش هایش را روی کف زمین اتاق بکشد یا حتی صدای پوست گرفتن یک سیب آبدار توی سکوت شبهای بخش. اینها عوارض داروهای شیمی درمانی است. آدم به کوچکترین صدایی، حساس میشود. دلش ضعف میکند. عصبی میشود. کم طاقت میشود.
من، وقتی خبر بیمارستان بقایی اهواز را در جریان حملات وحشیانه دشمن شنیدم، هزاربار آن حرفها را با خودم مرور کردم. به ضعف شدید بیمارها فکر کردم. بیمارهایی که حتی رمق رسیدن به سرویس بهداشتی را نداشتند. بیمارانی که به کوچکترین صدا حساس بودند. آنها چطور آن هجمه از صداهای رعب آور انفجار را تاب آوردند؟ آن همه بیمار بی رمق بی دفاع، چطور از روی تختها کشیده شدند پایین؟ به بچههای بخش کودکان فکر کردم. به سرمهای آویزان میان زمین و آسمان.
به صدای دویدنها و جیغ کشیدنها و نعره دور آژیرهای خطر. ما اینجا در دورترین نقطه از مرکز التهابات این روزها، فقط در حال تصور و دل شورهایم. عین همراه بیماری که پشت در اتاق عمل، مدام راه میرود و آیت الکرسی میخواند.
پاره تنمان دارد با خطر دست و پنجه نرم میکند. آن موشکهای آهنی بی آنکه بدانند، پشت سر هم فرود میآیند و زمین میلرزد و غبار بلند میشود و نخلها به رعشه میافتند و ساعتی بعد توی رسانه ها، از وقوع یک تراژدی دیگر خبر میدهند.
من دیگر نفهمیدم سرنوشت آن همه بیمار کم جان بخش بیماران سرطانی چه شد، اما ته دلم یقین دارم حتی آنهایی که شبیه به آن عزیزترین آدم زندگی من، روزی هزاربار آرزوی مرگ داشتهاند، هرگز دلشان نمیخواهد تسلیم موشکهای دشمن شوند. آنها همه، خون گرم جنوب توی رگ هایشان جریان دارد. غیرتشان اجازه نمیدهد این طور تسلیم شوند. دور از جان تک تکشان، اما بی شک شهادت بهتر از تسلیم کردن جان، برابر مزدور تجاوزگر خارجی است.
کسی چه میداند، شاید همین، قوت پای آن بیماران رنگ پریده توی آن لحظات بحرانی بوده است و ایمان به اینکه برادران و خواهرانشان شجاعانه تا آخرین قطره خونشان برای خاک وطن میجنگند.