ویدیو | نقش مادر یک خلبان در شکست کودتای نوژه خانم‌ها قلاب‌بافی را فراموش نکنید تا آلزایمر نگیرید! آزادی بیش از ۱۰۰ مددجو از ندامتگاه زنان در تهران درخشش دختران بسکتبالیست نیشابوری در مسابقات لیگ ملت‌های زیر ۲۳ سال آسیا آغاز چهارمین مرحله اردوی تیم ملی هندبال بانوان از ۲۸ مردادماه ۱۴۰۵ دختر ۹ ساله جانباز مدرسه میناب، سرپرست معنوی پاراآسیایی ناگویا شد افزایش ۷ برابری تعداد جمعیت مجرد قطعی نسبت به دو دهه گذشته در کشور نگاهی به روش‌های ورود گسترده میکروپلاستیک‌ها به بدن انسان در ۵ دقیقه بدون خامه و ثعلب، بستنی درست کنید کسب مقام پنجم بانوی پینگ‌پنگ‌باز مشهدی در کشور عدم حضور سرمربی کره‌ای تیم ملی والیبال ایران در کنار این تیم در رقابت‌های آسیایی کاهش سهم زنان در دریافت مجوز نگارخانه‌ها در کشور ترکیب ۱۴ نفره تیم ملی والیبال زنان برای حضور در رقابت‌های قهرمانی آسیا ۲۰۲۶ مشخص شد اینفوگرافی | تنها در خانه؛ راهنمای گام به گام برای والدین بزرگ‌ترین دشمنِ شیردهیِ موفق را بشناسید دعوت از ۲ خراسانی به اردوی تیم ملی فوتسال دختران در رده جوانان مشهد و میزبانی این ایام چرا خواب زنان ۴۰ سال به بالا به‌هم می‌ریزد؟ چرا انتخاب لباس راحتی به‌اندازه لباس مجلسی اهمیت دارد؟ انجام غربالگری سلامت زنان سرپرست خانوار در کلینیک‌های مددکاری اجتماعی کشور
سرخط خبرها
وهمِ شبانه

وهمِ شبانه

  • کد خبر: ۳۸۵۴۷۷
  • ۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۵۵
از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.
مریم دهقان
نویسنده مریم دهقان

از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.

آخرین خبری که داشتم این بود که در یکی از خیابان‌های نزدیک محل سکونتمان، درگیری به اوج خود رسیده بود و عده‌ای سودجوی داخلی و خارجی باز هم داشتند اعتراض بحق مردم را در هاله‌ای از ابهام غرق می‌کردند. نگرانی هر لحظه شدیدتر و بیشتر و عمیق‌تر می‌شد، اما کاری از دستم بر نمی‌آمد. یاد روز‌های جنگ دوازده روزه و اینکه ما اتفاقات و حوادث بزرگ تری  از سر گذرانده‌ایم کمی آرامم می‌کرد.

تصمیم گرفتم حالا که اینترنت ندارم و انگار دستم از زمین و زمان کوتاه است به کار‌های روزمره‌ای که می‌توانستم در منزل انجام بدهم بپردازم. کمی آشپزی کردم، کمی کتاب خواندم، کمی فیلم دیدم، کمی خوابیدم و کمی هم به نظافت منزل مشغول شدم. کاری جز این‌ها از دستم برنمی آمد و تمام تلاشم این بود نگرانی، مثل خوره به جانم نیفتد تا از پا درنیایم.

شب جمعه قرار بود به خانه خواهرم بروم که در نزدیکی منزلمان بود. خانه ما این طرف خیابان اصلی بود و خانه آن ها، سوی دیگر این خیابان. ساعت نزدیک ۷ عصر بود که لباس پوشیدم تا راه بیفتم. خواهرم پیش از آنکه راه بیفتم تماس گرفت و گفت حالا که داری می‌آیی باروبندیل فردایت را هم با خودت بیاور که نخواهی دیروقت برگردی. کلمات پشت تلفن هم بوی نگرانی و ناامنی می‌داد. یعنی که باید بیشتر مراقب باشیم. هم مراقب خودمان و هم مراقب عزیزانمان. با سلام و صلوات از منزل بیرون آمدم.

تمام محله ما که همیشه ساعت ۷ شب پر از شوروشوق و رفت و آمد و بوی زندگی بود شبیه ساعت ۲ بامداد شده بود و فقط صدای پای خودم را می‌شنیدم. تک و توک می‌شد سایه آدم‌ها را در سیاهی شب دید. فقط چراغ چند مغازه مواد غذایی روشن بود که همان‌ها تنها امیدم به مسیری بودند که باید می‌رفتم. هر چند قدم، موجود زنده‌ای می‌دیدم که باعث دلگرمی‌ام بود و با خودم می‌گفتم چیزی تا رسیدن نمانده است.

همین مسیر کوتاه پنج دقیقه‌ای در روز‌های عادی، به دوی بامانع تبدیل شده بود، انگار که هر چه بیشتر می‌رفتی، مقصد برایت دورتر می‌شد. به هر آدمی که می‌رسیدم هم خوشحال بودم از دیدنش و هم در دلم ترس داشتم که آیا این کسی که از کنارم رد می‌شود دوست است یا دشمن. در طول مسیر داشتم فقط به این فکر می‌کردم که خدا کند سالم به مقصد برسم. وقتی زنگ در را زدم و از پله‌ها بالا رفتم و به خانه خواهرم رسیدم خیالم راحت شد. با خودم فکر کردم چقدر این خیال‌های راحت، روزمره زندگی ما بود و ندیده بودیمش. چقدر این امنیت سایه بالای سرمان بود و قدرش را ندانستیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.