مریم زواری| شهرآرانیوز؛ باران شدیدی میبارید. زن جوان دختر کوچکش را همچون عروسکی در آغوش گرفته بود. اشک و باران با هم از چشمهایش میچکید. او با دخترک سهسالهاش زیر بالکن یک خانه قدیمی نشسته بود و دخترک را زیر چادرش گذاشته بود تا خیس نشود و با زبان کودکانه به او میگفت: «اینجا خانه توست.» باران، دخترک خردسال، با لبخندی کودکانه گفت: «مامان، داریم بازی میکنیم؟» زن جوان به تلخی خندید و پاسخ داد: «بله دخترم، پدرت ما را سالهاست بازی میدهد.» دختربچه که نتوانسته بود متوجه منظور مادرش بشود، سرش را از زیر چادر بیرون آورد و با دستهای کوچکش اشکهای مادر را پاک کرد و پرسید: «پس چرا گریه میکنی؟»
مادر با چشمهای خیس به دخترش خیره شد و گفت: «قطرههای باران روی صورتم چکیده است.» زن سرش را بلند کرد و ناگهان تابلو مرکز مشاوره پلیس را جلو خودش دید. او بلافاصله خانه باران را خراب کرد و دست دخترک را گرفت و با هم وارد این مرکز شدند.
زن وقتی مقابل روانشناس مرکز مشاوره نشست، به دخترش اشاره کرد و گفت: «تا حالا زنی را دیدهای که با دختر سهسالهاش در خیابان بماند و نداند کجا میرود؟» و دوباره به گریه افتاد. دخترک به چشمهای مادرش نگاه کرد و وقتی دید مادرش گریه میکند، او را بغل گرفت و او هم گریست. مشاور مرکز پلیس برایشان چای ریخت و با صحبتهایش دل آنها را گرم کرد.
زن که از گرمای صحبتهای مشاور و چای داغ کمی آرام شده بود، بدون مقدمه به مشاور گفت: صدای باران مرا به قدیم میبرد. زمانی که با هزارویک امید و آرزو پای سفره عقد در کنار مراد نشستم. آن شب هم باران میآمد، ولی صدای باران در صدای هلهله و شادی زنان گم شده بود. روزهای خوشبختیام خیلی کوتاه بود. اعتیاد همسرم همچون آتشی زندگی عاشقانهمان را سوزاند. تولد باران برخلاف نظر اطرافیان، نتوانست تغییری در زندگی ما حاصل کند. مراد هرچه داشت و نداشت، هزینه مصرف موادش میکرد و زندگی به من و دخترم بسیار سخت میگذشت.
زن جوان تأملی کرد و انگار داشت فیلم زندگیاش را کمی جلووعقب میبرد تا چیزی جا نماند و ادامه داد: تصمیم گرفتم کاری پیدا کنم تا کمکخرج خانواده باشم. مدتی بعد بهعنوان نیروی خدماتی در یک شرکت خصوصی مشغول کار شدم. رئیس شرکت را در جریان وضعیت زندگیام قرار دادم و او هرماه علاوه بر حقوقی که دریافت میکردم، موادغذایی برایم تهیه میکرد.
هوشنگ مردی مهربان بود و همچون چتری مرا زیر سایه حمایت خود گرفته بود. خوشحال بودم و تصور میکردم در روزهای بارانی زندگیام چتری یافتهام از جنس مهر و انسانیت. اما کمی بعد متوجه اختلاف او و همسرش شدم. تصمیم گرفتم شانسم را امتحان کنم. دوست داشتم آن چتر حمایت را برای همیشه روی سرم داشته باشم. هر روز ظاهرم را میآراستم و برای هوشنگ صبحانه گرم آماده میکردم. گاهی پیامهایی مانند مراقب خودت باش، لباس گرم بپوش سرما نخوری و... برایش ارسال میکردم و او هم با روی باز جوابم را میداد و تشکر میکرد. بهمرور زمان رابطه ما رنگوبوی دیگری گرفت و قرارهای عاشقانه من و هوشنگ در خارج از محیط کاری تنهادلخوشىام در زندگی بود. پس از مدتی بهشدت به او وابسته شدم و پیشنهاد دادم که باهم ازدواج کنیم، اما برخلاف تصوراتم، تمایل و اشتیاقی از هوشنگ ندیدم؛ بنابراین سکوت کردم و دیگر صحبتی درباره این موضوع به میان نیاوردم.
زن جوان دوباره مکث کرد و دوباره شبیه چشمهای جوشان از دل کوه که سنگی جلوش را گرفته باشد، صحبتش را از سر گرفت: چندماهی گذشت و حس میکردم هوشنگ رفتارش روزبهروز سردتر میشود، تا اینکه روزی از من خواست که دیگر تماس نگیرم و پیامی به او ندهم. از حرفهایش جا خوردم و گفتم: «من از تو دست نخواهم کشید و اگر قصد بههمزدن رابطه را داشته باشی، همهچیز را به همسرت خواهم گفت.» فردای آن روز طبق معمول غذای دلخواهش را آماده کردم و به شرکت رفتم. زیباترین لباسم را پوشیده بودم و امید داشتم که بتوانم نظرش را تغییر بدهم و او را مجاب کنم از همسرش طلاق بگیرد. وقتی هوشنگ به شرکت آمد، به اتاقش رفتم تا با او صحبت کنم، اما او با بیاحترامی از شرکت بیرونم انداخت. آن روز هم باران میبارید. زیر باران اشک ریختم و ساعتی را در خیابان قدم زدم تا به خانه رسیدم. وقتی در را باز کردم، همسرم خشمگین و عصبانی منتظرم نشسته بود. تازه فهمیدم هوشنگ همهچیز را به نفع خودش برای همسرم تعریف کرده است. مراد بدون هیچ سخنی مرا کتک زد و از خانه بیرون انداخت. با التماس دست دخترم را گرفتم و با خودم بیرون آوردم. نمیتوانستم او را در خانه تنها بگذارم. زیر باران که هر لحظه شدیدتر میشد، به اشتباهات گذشته فکر کردم.
زن جوان به اینجای صحبت که رسید، باز هم اشک ریخت. کارشناس مرکز مشاوره دستش را روی شانه زن جوان گذاشت و گفت: چتر هرکس در زندگیاش خداست. اگر اتفاقی در زندگیات میافتد، باید به امید خدا و با تکیه بر عزتنفس و توانمندیهایت با دستهای خودت، هرچند کوچک و ناتوان، چتری بسازی برای باران. آن زمان است که میتوانی بگویی بگذار باران ببارد.
از آنجا که همیشه مسیر بازسازی اعتماد، راهی پرپیچوخم و زمانبر است، جلسات رواندرمانی و خانوادهدرمانی با حضور زن جوان و همسرش در مرکز مشاوره تداوم یافت، تا نقشهراهی برای ترمیم زخمهای گذشته این خانواده ترسیم شود و زندگی مشترکشان احیا شود، تا با نگاهی روبهجلو خشتهای زندگی مشترکشان را بر پایه صداقت و درک متقابل از نو بچینند.