داشتیم به ساقهایش نگاه میکردیم و رجبهرج از شکوه سالهایی که فوتبال را به تسخیر خود درآورده بود لذت میبردیم که ناگهان ارغوانهای دالاس پرپر شدند. ناوبرها از حرکت ایستادند و پرده، بیهیاهو، بر عصری فرود آمد که سالها با آتشبازی کریستیانو رونالدو روشن مانده بود.
پس از آخرین سوت، دیگر خبری از آن جنگجوی مغرور نبود. مردی ایستاده بود با چشمانی خیس؛ مردی که میلیونها نفر او را با گلهایش به یاد میآورند، اما هزاران خانواده در پرتغال، او را به خاطر قلب بزرگش میشناسند. همان انسانی که بیهیاهو دست بسیاری را گرفت و امید را به خانههای خاموش برگرداند.
رونالدو هرگز تصور نمیکرد پایان رؤیای جام جهانی، اینگونه از راه برسد؛ خسته، خاموش و دور از آن تصویری که سالها از خودش ساخته بود. اسطورهای با ۲۵۳ بازی ملی و ۱۵۳ گل که برای فتح آخرین قله آمده بود، اما تقدیر، جام را از او دریغ کرد. تنها ماند با گونههایی خیس، شانههایی خمیده و رؤیایی که در گرمای شب آمریکا ناتمام ماند.
پسرک باهوش مادیرا، فرزند باغبانی که روزگاری حسرت یک برش پیتزا را میکشید، فوتبال را به جایی رساند که کمتر کسی جرأت رؤیای آن را داشت. اما حتی دعای کودکانی که به لطف بخشندگیاش شبهای گرسنه را پشت سر گذاشتند، نتوانست پایان این قصه را تغییر دهد. فوتبال، گاهی بیرحمتر از زندگی است.
دنیای فوتبال بدون رونالدو، چیزی کم خواهد داشت؛ نه فقط به خاطر گلها، بلکه به خاطر عطشی که برای کاملتر شدن داشت. ستارههایی، چون یامال خواهند آمد، خواهند درخشید و شاید تاریخ تازهای بنویسند، اما هر نسل، قهرمان خودش را دارد و سنگلاخی که رونالدو پیمود، تکرارشدنی نیست.
اکنون سکوت ورزشگاهها، بیشتر از هر فریادی از غیبت او سخن میگوید. زمان، آرامآرام امپراتوریها را به خاطره تبدیل میکند، اما رد پای بعضی اسطورهها از حافظه فوتبال پاک نمیشود. کریستیانو رونالدو شاید روزی از مستطیل سبز کنار برود، اما بعید است روزی از ذهن فوتبال جهان خداحافظی کند.
گاهی فوتبال، درست شبیه زندگی است؛ سرکش، تلخ و بیاعتنا به افسانهها. با این حال، بعضی نامها حتی وقتی از صحنه کنار میروند، هنوز در حافظه تاریخ بازی میکنند. رونالدو یکی از همان نامهاست.