نور حضور مردم در تشییع رهبر شهید، چشم آفتاب را کور کرد

  • کد خبر: ۴۲۹۴۵۷
  • ۱۹ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۴۸
نور حضور مردم در تشییع رهبر شهید، چشم آفتاب را کور کرد
خبرنگار، همیشه به خودش یادآوری می‌کند که نباید در متن ماجرا حل شود؛ باید ببیند، بشنود، ثبت کند و کنار برود، اما همه رویداد‌ها از یک جنس نیستند. بعضی روزها، تاریخ آن‌قدر به تو نزدیک می‌شود که دیگر نمی‌توانی فقط راوی باشی؛ ناخواسته، یکی از شاهدانش می‌شوی. دیروز، در خیابان امام‌رضا (ع) مشهد، چنین روزی بود.

بامدادان در مشهد رنگ دیگری داشت. خیابان امام‌رضا (ع)، دیگر فقط مسیری منتهی به حرم ضامن آهو نبود؛ شریان تپنده ملتی بود که از هر سو آمده بودند تا آخرین سلامشان را به آقای رهبر شهید ایران برسانند. هنوز ساعت‌ها تا آغاز آیین تشییع باقی مانده بود، اما جای خالی پیدا نمی‌شد. موج انسان، آرام و پیوسته، خیابان را پر کرده بود؛ موجی که نه هیاهو داشت، نه آشفتگی؛ فقط مقصد داشت.

آفتاب، بی‌رحمانه بر سر شهر می‌تابید. گرمای تقریبا ۴۰ درجه، آسفالت را داغ کرده بود و نفس کشیدن را دشوار. من می‌دیدم که خبرنگار‌ها مدام بطری‌های آب را دست‌به‌دست می‌کردند، عکاس‌ها برای چند دقیقه به سایه‌ای کوتاه پناه می‌بردند و دوباره به دل جمعیت بازمی‌گشتند؛ اما مردم، انگار با حال و هوای دیگری آمده بودند.

خستگی، در قاموس دیروز جایی نداشت

از آنجا که من ایستاده بودم، شهر پیدا بود و دریای سرخ عظمت حاضران خیابان امام رضا (ع)، چشم خورشید را کور کرده بود. خانواده‌هایی را دیدم که از ساعات اولیه صبح آمده بودند؛ مادری که کودک خواب‌آلودش را در آغوش گرفته بود، پدری که پرچم ایران را روی شانه فرزندش انداخته بود، پیرمردی که قامتش زیر سنگینی سال‌ها خم شده بود، اما نگاهش استوار، مسیر تشییع را دنبال می‌کرد. هیچ‌کس ساعت را نگاه نمی‌کرد. هیچ‌کس از گرما نمی‌گفت. گویی همه می‌دانستند بعضی قرار‌ها در زندگی، تکرار نمی‌شوند و برای رسیدن به آنها، باید از خستگی عبور کرد.

هر چند بیشتر نگریستم، قاب تازه‌ای پیش چشمم جان می‌گرفت. پرچم‌های سه‌رنگ ایران که بر فراز دستان مردم موج می‌زد، تصویر رهبر شهید که در میان انبوه جمعیت بالا گرفته شده بود، پلاکارد‌هایی که هر کدام، روایتی از دلدادگی بودند و اشک‌هایی که بی‌صدا، از هزار شعار رساتر سخن می‌گفتند.

دیروز خیابان، یک لحظه ممتد بود

در میان ازدحام حاضران، چهره‌هایی هم بودند که فارسی نمی‌دانستند، اما زبان تصویر را خوب می‌فهمیدند؛ خبرنگاران و عکاسان رسانه‌های خارجی. ساعت‌ها بی‌وقفه میان جمعیت رفت‌وآمد می‌کردند، زاویه عوض می‌کردند، روی سکو‌ها می‌ایستادند و بی‌امان شاتر دوربین‌هایشان را می‌فشردند. بار‌ها نگاهشان را دنبال کردم؛ نه برای اینکه بدانم از چه عکاسی می‌کنند، بلکه برای اینکه ببینم عظمت این صحنه را چگونه می‌بینند. از برق نگاهشان می‌شد فهمید که آنچه مقابل لنزهایشان قرار گرفته، فقط یک مراسم نیست؛ روایتی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

دیروز، بیش از هر چیز، «انسجام» را دیدم؛ انسجامی که نه با حصار و نه با دستور شکل گرفته بود، بلکه از دل یک باور مشترک می‌جوشید. میلیون‌ها انسان، با سن، سلیقه، زبان و پیشینه‌های متفاوت، کنار هم ایستاده بودند و یک جمله را بی‌آنکه بر زبان بیاورند، تکرار می‌کردند: «آمده‌ایم برای آخرین بدرقه.»

مراسم به پایان رسید و جمعیت آرام‌آرام از خیابان فاصله گرفت؛ اما خیابان، دیگر همان خیابان نبود. انگار هر قدمی که مردم برداشته بودند، ردی بر حافظه این شهر گذاشته بود. من به تحریریه برگشتم؛ با ذهنی که هنوز میان همان خیابان مانده بود.

دانستم که حقیقت دیروز در هیچ تیتر، هیچ عکس و هیچ گزارش کاملی جا نمی‌شود. بعضی روزها، فقط خبر نیستند؛ به حافظه یک ملت تبدیل می‌شوند. روز‌هایی که سال‌ها بعد، هر کس بپرسد «آن روز کجا بودی؟»، پاسخ، فقط یک مکان نخواهد بود؛ روایتی خواهد بود از ایستادن زیر آفتاب، از چشم‌هایی که اشک را پنهان نمی‌کردند، از پرچم‌هایی که در باد می‌رقصیدند و از خیابانی که برای چند ساعت، به قلب تپنده ایران بدل شد.

من دیروز برای پوشش یک رویداد رفتم؛ اما با خود، روایت یک ملت را بازگرداندم. روایتی که شاید سال‌ها بعد، عکس‌هایش کم‌رنگ شوند، فیلم‌هایش در آرشیو بمانند و عدد‌ها از یاد بروند؛ اما یک تصویر هرگز از حافظه‌ام پاک نخواهد شد: ملتی که زیر آفتاب ایستاد، نه برای تماشا، که برای نوشتن یکی از ماندگارترین صفحات تاریخ خود.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.