به گزارش شهرآرانیوز؛ احمدرضا احمدی، متولد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان است. علاقه او به ادبیات از دوران نوجوانی شکل گرفت؛ علاقهای که خیلی زود به انتشار نخستین مجموعه شعرش انجامید و نام او را در میان چهرههای شعر و ادبیات مطرح کرد.
صدایی متفاوت در شعر نو
دهه ۱۳۴۰، که دوران تجربهگرایی در شعر معاصر ایران بود، احمدی با انتشار نخستین آثارش، به یکی از چهرههای شاخص جریان «موج نو» تبدیل شد؛ جریانی که با فاصله گرفتن از قالبهای رایج، زبانی تازه، تصویری و سرشار از تخیل را به شعر فارسی معرفی کرد.
جهان شعری احمدی، از تصویرهای ساده، سکوت، اشیای روزمره، خاطره، عشق، تنهایی و رؤیا ساخته میشد؛ جهانی برای کشف معنا.
از شعر تا ادبیات کودک
شاعر مجموعه«هوای قریه بارانی ست» سالها در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» فعالیت کرد. او نقش مهمی در تولید آثار فرهنگی و ادبی داشت.
در کنار مجموعههای شعر، دهها کتاب برای کودکان و نوجوانان نوشت؛ آثاری که با نثری شاعرانه و تخیلی، جایگاه ویژهای در ادبیات کودک ایران پیدا کردند.
شاعری که مرز میان واقعیت و خیال را از میان برداشت
شاعر مجموعه «تابستان و غم» در طول بیش از شصت سال فعالیت ادبی، دهها مجموعه شعر، داستان و نمایشنامه منتشر کرد. آثار او به زبانهای مختلف ترجمه شدند و در جشنوارهها و محافل ادبی داخل و خارج از ایران مورد توجه قرار گرفتند.
منتقدان ادبی، درباره مهمترین ویژگی شعر احمدی میگویند که او فضایی را خلق کرده که در آن، زمان و مکان معنای همیشگی خود را از دست میدهند و تصویرها با منطقی شاعرانه در کنار یکدیگر قرار میگیرند. به همین دلیل است که بسیاری او را «شاعر رؤیاها» نامیدهاند.
سالهای وداع
در سالهای پایانی زندگی، احمدرضا احمدی با وجود بیماری، همچنان مینوشت تا اینکه در ۲۰ تیر ۱۴۰۲، در ۸۳ سالگی، پس از تحمل یک دوره بیماری در تهران دار فانی را وداع گفت.
میراث زنده احمدرضا احمدی
امروز، در سالروز درگذشت احمدرضا احمدی، آثار او همچنان خوانده میشوند و شعرهایش در میان علاقهمندان ادبیات معاصر جایگاه ویژهای دارند. او نشان داد که شعر، پیش از آنکه روایت واقعیت باشد، میتواند دریچهای به جهان خیال و احساس انسان باشد.
شاید بهترین توصیف برای میراث احمدرضا احمدی این باشد که او به شعر فارسی آموخت چگونه با کمترین واژهها، بیشترین تصویر را بسازد؛ تصاویری که حتی پس از خاموش شدن صدای شاعر، همچنان در ذهن خوانندگان زنده میمانند.
شعری از احمد رضا احمدی:
شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟
همیشه هراسم آن بود
که صبح از خواب بیدار شوم
با هراس به من بگویند
فقط تو خواب بودی
بهارآمد و رفت...
از خواب بیدار می شوم می پرسمبهارکجا رفت؟
کسی جواب مرا نمی دهد
سکوت می کنند!
در پشت اتاقم باران می بارد
می پرسم شاید این باران ِبهاراست
کسی جواب مرا نمی دهد
سکوت می کنند!
پنجره را که باز می کنم
باران تمام می شود
در آینه چهره ام را نگاه می کنم
آرام آرام چهره ام پیر می شود
از پنجره زمین را نگاه می کنم
خیس است و ساکت
بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم
از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود
می پرسم
شما عبور ِبهاررا در این کوچه ندیدید؟
عجله دارد ، فقط می گوید نه !
از همسایه ها دلگیر هستم
می گویم آیا این ستمگری نیست
که هنگام ِ عبور ِبهاراز پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟
سکوت می کنند
سکوت ِ همسایه ها برای من دشنام است.
کودکی در باران دست ِ مرا می گیرد
به میدانی می برد که انبوه از فواره های رنگین است
من و کودک به آب های رنگین ِ فواره ها خیره می شویم
اما ازبهارخبری نیست!
با من می رود ، به محله های قدیمی می روم
در جستجوی چاپخانه ای هستم که در جوانی ِ من حروف ِ سربی داشت
می خواستم با حروف ِ سربی نام ِبهاررا روی دیوار ِ روبروی خانه امبنویسم
بر در ِ فرسوده ی چاپخانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است
به خانه می آیم
در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه یبهارهستم
در غیبت ِبهارهمه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است
در غیبت ِبهاررنج ، هراس ، بیم ، تردید ، حـِرمان ، وحشت را از یادنبرده ام
به دنبال ِ تسلی هستم
چه کسی باید در غیبت ِبهارمرا تسلی دهد
می خواهم بخوابم
پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند
از پنجره با حرمان جهان را نگاه می کنم
جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است
پنجره را باز می گذارم
باران می بارد
در باران می گویم
بهاررا یافتم
بهارآمد ...