به گزارش شهرآرانیوز، زن جوانی که شوهرش را با انگیزه کمبود محبت در زندگی مشترک به طرز هولناکی به قتل رسانده بود پس از آن که صحنه جنایت را در حضور قاضی دکتر صادق صفری (قاضی ویژه قتل عمد مشهد) بازسازی کرد و نقش همدستانش را در انتقال جسد به بیابانهای اطراف روستای انداد توضیح داد و به تشریح سرگذشت خود پرداخت و پشت پرده این ماجرای تکان دهنده را در حالی فاش کرد که بسیاری از آسیبهای اجتماعی پنهان هم در این جنایت بی رحمانه نمایان شد.

*نامت چیست؟
عاطفه – س
*چند سال داری؟
۲۷ ساله هستم.
*ایرانی هستی؟
من در ایران به دنیا آمدم، اما پدرم از اتباع افغانستانی است.
*درس هم خواندهای؟
تا کلاس چهارم ابتدایی تحصیل کردم.
*چرا ادامه تحصیل ندادی؟ در ایران که همه امکانات برای ادامه تحصیل اتباع خارجی فراهم است؟
چون آن زمان ازدواج کردم! وقتی از مدرسه به خانه آمدم به من گفتند که خواستگار آمده است و باید ازدواج کنی! من هم پای سفره عقد نشستم و دیگر به مدرسه نرفتم.
*در کدام منطقه مشهد ساکن بودید؟
در بولوار شاهنامه زندگی میکردیم. پدرم سرایدار یک باغ ویلا در آن منطقه بود و من هم در آن محل درس خواندم.
*چند ساله بودی که ازدواج کردی؟
زندگی مشترکمان از ۱۳ سالگی من شروع شد.
*چند خواهر و برادر داری؟
۸ خواهر و برادر دارم که یکی فوت شده است.
*مادرت هم افغانستانی است؟
نه! مادرم ایرانی است.
*شوهرت هم ایرانی بود؟
نه او هم اهل افغانستان است.
*همسرت را از قبل میشناختی؟
نه! آشنایی با او نداشتم ولی آنها با پدرم همسایه بودند و در کورههای آجرپزی با هم و در یک محل کار میکردند. در واقع آشنای پدرم بودند.
*یعنی خودت راضی به ازدواج نبودی؟
نه تنها راضی نبودم که حتی معنی ازدواج را هم نمیدانستم.
*هیچ مخالفتی نکردی؟
۱۷ سال قبل وقتی در کورههای آجرپزی بودیم برادرم ازدواج کرد و پدرم نمیتوانست هزینههای عروسی او را بپردازد به همین خاطر پدرم به خانواده همسرم گفت که دختری به شما میدهم و شما پولی به ما بدهید تا پسرم ازدواج کند اول یکی از خواهرانم را به برادرشوهرم دادند و بعد هم خواهر دیگرم که مطلقه بود و سن بالایی داشت با خانواده آنها ازدواج کرد. من هم سومین دختری بودم که با پسر ۲۰ ساله آنها ازدواج کردم.
*اختلاف تو و شوهرت از کجا شروع شد؟
«نجیب» دائم الخمر بود و مدام نه تنها مشروبات الکلی مصرف میکرد، بلکه اعتیاد هم داشت و همواره مرا کتک میزد و فرزندانم را زیر مشت و لگد میگرفت. زندگی آشفته و داغانی داشتم به طوری که اصلا به من توجه نمیکرد فقط به دنبال ولخرجی و تفریح و خوشگذرانی خودش بود.
*شغل همسرت چه بود؟
کارگری میکرد و ما زیر خط فقر بودیم.
*چرا طلاق نگرفتی؟
با خودم فکر میکردم شاید اصلاح شود و زندگیام رو به بهبودی برود. مدام قول میداد که خوب میشود! من هم پشت سر هم فرزند به دنیا میآوردم به خودم میگفتم اگر این بار پسری به دنیا بیاورم شاید شوهرم به من توجه کند ولی فرقی نمیکرد باز میگفتم شاید دختر به دنیا بیاورم بهتر شود، اما فایدهای نداشت. خیلی اذیتم میکرد به طوری که دیگر تحمل این زندگی آشفته را نداشتم.
*به هیچ راه دیگری به جز قتل برای رهایی از این وضعیت فکر نکردی؟
چند بار دست به خودکشی زدم! دو بار قرص خوردم و یک بار هم با مواد مخدر خودکشی کردم ولی هر بار مرا به بیمارستان رساندند و از مرگ نجات یافتم تا این که بالاخره تصمیم گرفتم او را بکشم!
*چرا تلاش نکردی تا محبت شوهرش را جلب کنی؟
خیلی سعی کردم ولی او هیچ محبتی نسبت به من نداشت او مرا نمیدید وقتی ساعت ۴ بعدازظهر به خانه میآمد من دوش میگرفتم و به خودم میرسیدم. آرایش میکردم و منتظرش میماندم، اما او با دوستانش قرار میگذاشت و بیرون میرفت. او به من خیانت میکرد.
*پس با این تصور که همسرت خیانت میکند، تو هم با مرد متاهل آشنا شدی؟
من در این شرایط زندگی، کسی را برای درد دل پیدا نمیکردم به همین دلیل با حمید آشنا شدم و او هم به درددل هایم گوش میداد.
*چگونه با حمید آشنا شدی؟
او شماره تلفن مرا پیدا کرده بود یک روز تلفنی تماس گرفت و پاسخ من به آن تلفن موجب شد تا با هم در ارتباط باشیم در واقع نوعی انتقام از همسرم بود.
*معتادی؟
نه! ولی شوهرم خیلی اصرار میکرد تا من هم مواد مصرف کنم حتی برای مصرف مواد مخدر مرا تهدید میکرد با این وجود من هنگام مصرف مواد در کنارش مینشستم، اما مصرف نمیکردم.
*همسرت به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشت؟
نه او هم مانند برخی از اعضای خانوادهام شیره (مواد مخدر سنتی) مصرف میکرد.
*چرا از خانواده ات کمک نگرفتی؟ پدرم مرا به خانه اش راه نمیداد حتی اطرافیانم مرا از خانه خودشان بیرون میکردند من هیچ پناهگاهی نداشتم.
*چرا شکایت نکردی؟
یک بار شکایت کردم تا به صورت قانونی طلاق بگیرم ولی او میگفت تو را طلاق نمیدهم تا موهایت مانند دندان هایت سفید شود! حتی گفتم من حاضرم فقط هفتهای یک بار فرزندانم را ببینم ولی او نپذیرفت زندگی ما از همان ابتدا اشتباه بود. چند ماه به خانه پدرم رفتم ولی او مرا از خانه بیرون انداخت.
*فکر میکنی رابطه تو با یک مرد متاهل درست بود؟
نه! اشتباه کردم
*چند فرزند داری؟
دختر بزرگم ۱۴ ساله است بعد از او هم یک دختر ۷ ساله و دو پسر ۵ و ۲و نیم ساله دارم.
*دلت برایشان تنگ نشده است؟
چرا! آنها همه زندگی من هستند، اما متاسفانه شوهرم فقط به تفریح و خوشگذرانیهای خودش فکر میکرد و من خیلی عذاب میکشیدم.
*الان پشیمانی؟
خیلی پشیمانم.
*چرا؟
چون با این تصمیم احمقانه هم زندگی خودم را به نابودی کشاندم و هم آینده فرزندانم را تباه کردم.
*ریشه اشتباهات خودت را درچه میدانی؟
من هر اندازه هم که با شوهرم اختلاف داشتم نباید با مرد غریبه آشنا میشدم و با او درددل میکردم این موضوع احساس و عاطفه اندک را هم که نسبت به شوهرم داشتم در وجودم نابودکرد و زندگیام را به سردی کشاند.
*اگر زمان به گذشته برمی گشت چه میکردی؟
سعی میکردم با شوهرم صحبت کنم و ریشه بی توجهیهای او نسبت به خودم را بفهمم تا آن را درمان کنم ولی اشتباه من همه را تباه کرد در واقع تصمیم عاقلانهای نگرفتم و به عاقبت این کار وحشتناک نیندیشیدم. کاش یک راهنمای درستی در زندگی داشتم که مسیر را اشتباه نمیرفتم و به خاطر فرزندانم مشکلاتم را حل میکردم، اما...
منبع: خراسان