بعضی آدمها، فقط یک قطعه از تاریخاند؛ میآیند، نقشی میآفرینند و میروند. بعضی، اما خود، هندسه تاریخ را میسازند. قطعات پراکنده را کنار هم مینشانند تا تصویری واحد شکل بگیرد. تا آنچه تکهتکه مینماید، دوباره به قامت یک حقیقت برخیزد. آیتالله شهید خامنهای از این جنس بود. قطعات جورچین را چنان کنار هم میگذاشت که وقتی تصویر کامل میشد، نقشه عظمت ایران پیش چشم میایستاد. شاید بههمیندلیل است که میتوان او را «ایرانیترین ایرانی» نامید.
ایران، برای او صرفا یک جغرافیا نبود؛ یک امانت الهی بود. سرزمینی که با اسلام جان گرفته و در پرتو ایمان، هویت تمدنی یافته است. ازهمین رو، دفاع از ایران، دفاع از خاک تنها نبود، دفاع از حقیقتی بود که ایمان و وطن را در یک منظومه معنا میکرد. در الهیات سیاسی اسلام، حفظ امت، اقامه حق و صیانت از سرزمین مؤمنان از یکدیگر جدا نیستند. ایران اسلامی نیز در همین نسبت معنا پیدا میکند. نه ایرانِ بیریشه و نه دینداریِ بیوطن، بلکه وطنی که در پرتو ایمان قامت راست کرده و ایمانی که در متن این سرزمین به تاریخ تبدیل شده است.
رهبر شهید برای دفاع و حراست از این ایران، همه داشتههایش را به میدان آورد؛ از جان و جسم گرفته تا آبرو و اعتبار جهانی. هیچ سرمایهای را برای خود نگه نداشت. همه را خرج ایران کرد. برای آنکه میدان را از دشمنان ایرانِ اسلامی بازپس بگیرد. هر جا خطری متوجه این سرزمین بود، او پیش از دیگران در خط مقدم میایستاد؛ دقیقا از سر مسئولیت.
اینروزها بسیار میشنویم که «باید برخاست». برای برخی، این تنها یک شعار است؛ اما او ۸۶ سال پیش از آنکه این جمله بر زبانها جاری شود، آن را زندگی کرده بود. او نسخه هشتادوششساله برخاستن بود؛ برخاستن از خود، برای خدا. برخاستن از آسایش، برای مسئولیت. برخاستن از مصلحت شخصی، برای مصلحت ایران. شعار، وقتی در جان انسان بنشیند، به شعور تبدیل میشود و او، شعور برخاستن را به نسلها آموخت.
همه عمرش را عمود بر زمین و زمان زندگی کرد؛ بیانحنای مصلحتاندیشیهای شخصی و بیخمشدن دربرابر طوفان حوادث حیات او، تفسیری عملی از آن سخن منسوب به حضرت سیدالشهدا (ع) بود که میفرمود: «إِنَّمَا الْحَیَاةُ عَقِیدَةٌ وَجِهَادٌ.» عقیده، فقط باور ذهنی نیست؛ دل سپردن به آرمانی است که انسان را به مجاهدت فرامیخواند. ایمان، اگر به میدان نیاید، هنوز به کمال نرسیده است.
او این حقیقت را فقط درس نداد. پیش از آن، زیست. «تجربه زیسته»ای شد که راه را به دیگران نشان میدهد. کارنامه آقای شهید را که ورق میزنیم، رشتهای واحد همه فصلها را به هم پیوند میدهد. مبارزه با طاغوت، ایستادگی دربرابر تجزیهطلبی، حضور در دفاع مقدس و مقابله با هر موجی که برای شکستن ایران و اسلام برخاست. در همه این میدانها، نخستین سپر، سینه او بود. گویی رسالت خود را در این یافته بود که پیش از آنکه تیر به ایران برسد، بر سینه او بنشیند.
شاید ازهمینرو، نامش نیز معنا پیدا میکند. «علی» در قامت او، ترجمان شجاعت و عدالت میشود و «حسینی»، شرحی بر ایثار و قیام؛ و انتسابش به «خامنهای»، نه محدودشدن در یک زادگاه، که پیوندخوردن با جغرافیای بزرگ ایران و تاریخ ماندگار آن است. چنانکه میبینیم این نام، از مرزهای محل تولد عبور میکند و به سرمایه هویتی یک ملت بدل میشود.
امروز، بیش از آنکه از او سخن بگوییم، به راه او نیاز داریم. ایران، همچنان محتاج کسانی است که قطعات پراکنده را کنار هم بگذارند، نه آنکه بر شکافها بیفزایند. آنان که وحدت را سرمایه ملی و تکلیف دینی بدانند. آنان که بدانند عظمت ایران، از همافزایی ایمان، عقلانیت، ایثار و هویت ملی ساخته میشود.
درس او برای امروز و همیشه، همین است؛ ایران، وقتی بزرگ میماند که فرزندانش بزرگ بیندیشند، بزرگ برخیزند و بزرگ فداکاری کنند. این رسم، اگر در جان نسلها بماند، نقشه ایران هرگز تکهتکه نخواهد شد. بلکه هر روز کاملتر از دیروز، قامت خواهد افراشت. باری باید برخاست. باید پا به راهی گذاشت و قدم تند کرد که شهید خامنهای به خون خود آن را فتح و چراغان کرده است. باید برخاست.