در منطق دین، کیفیت عمل بر کمیت آن مقدم است؛ زیرا آنچه نزد خداوند ارزش مییابد، صرف ظاهر کار نیست، بلکه روح عمل است؛ یعنی نیت، انگیزه و اخلاص پشت آن. انسان همانگونه که از جسم و روح ساخته شده است، اعمال او نیز تنها به ظاهرشان خلاصه نمیشود؛ هر عمل، ظاهری دارد که دیده میشود و باطنی که همان نیت و انگیزه است و برای پروردگار، همین باطن عمل است که اهمیتی تعیینکننده دارد.
عملی نزد خدا ارزشمند است که از آلودگی غرضهای نفسانی و دنیوی پاک باشد و تنها برای رضایت او انجام شود، از همینرو ممکن است کاری در نگاه مردم، کوچک و کماهمیت جلوه کند، اما در محاسبه الهی، بسیار بزرگ باشد. قرآن کریم میفرماید: «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَه فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا: هرکه کار نیکی بیاورد، ۱۰ برابر آن پاداش خواهد داشت.»
این حسنه، عمل نیکی است که دارای حسن فعلی باشد که همان نیات درست و صالح است؛ یعنی ارزش واقعی عمل را اخلاص تعیین میکند، نهفقط بزرگی ظاهری آن. چهبسا عملی از نظر دنیایی ناچیز به نظر برسد، اما، چون با نیت الهی انجام شده است، در پیشگاه خداوند مشمول عطا و پاداشی بزرگ شود.
اگر کسی کاری را انجام دهد تا مردم بگویند «فلانی آدم خوبی است»، چنین عملی نهتنها بیارزش است، بلکه در برخی مواقع میتواند مصداق ریا و حتی زمینهساز شرک باشد. گاهی نیز انسان کاری خیر انجام میدهد، اما نه برای خدا، بلکه برای آرام کردن تمایلات نفسانی، کسب موقعیت اجتماعی یا ارضای حس درونی. اینگونه اعمال، هرچند در ظاهر پسندیدهاند، در نظام پاداش الهی، اگر پشتوانه اخلاص نداشته باشند، ارزشی ندارند.
در منطق عبودیت فقط عملی پذیرفته میشود که انسان در آن فقط رضایت خدا را بخواهد، حتی اگر آن عمل، رضایت بسیاری از مردم را هم درپی نداشته باشد. چهبسا کاری از نظر جامعه کماثر یا بیاهمیت تلقی شود، اما، چون با نیت الهی انجام شده است، در محاسبه پروردگار و چشم خدا از ارزش والایی برخوردار باشد.
از همینجا معنای این جمله حکیمانه حضرت امیرالمؤمنین (ع) روشن میشود که: «عَلَى قَدْرِ النِّیَّه تَکُونُ مِنَ اللهِ الْعَطِیَّه: پاداش و عطای الهی، به اندازه نیت است.»
یعنی در منطق الهی، ارزش نیت تعیینکننده میزان عطا و پاداش است. گاه انسان نمیتواند کارهای بزرگ انجام دهد، در اینجا باید گفت که میتواند کارهای کوچک را با نیتهای بزرگ انجام دهد و همین، راهی است برای رسیدن به عطای عظیم الهی.
رهبر شهید انقلاب، آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای، در خاطرهای که از لحظه سوءقصد در مسجد ابوذر از ایشان نقل شده است، به نکتهای بسیار تکاندهنده اشاره میکنند. ایشان میفرمایند: «وقتی که در مسجدی که من بودم بمب منفجر شد، از وقتی که بار اول بر زمین افتادم -که البته نفهمیدم چطور شد که افتادم- تا وقتی که بهکلی بیهوش شدم، سه مرتبه، برای لحظاتی بههوش آمدم و هر دفعه هم یک احساسی داشتم. آن حالات، هیچوقت از یادم نمیرود. حالا یکی را عرض میکنم.
در یکی از حالات، احساس کردم که دارم میروم؛ یعنی احساس کردم که مرگ درمقابل من است. کاملا در آن مرز عالم برزخ، خودم را دیدم و احساس کردم که در آن حال، انسان هیچ دستاویزی بهجز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی! یعنی هرچه هم عمل پشتسر خودش داشته باشد، باز اگر نتواند تفضل الهی و رحمت خدا را جلب کند، خاطرجمع به آن عمل نیست. آدم شک میکند: آیا این عمل را با اخلاص بهجا آوردم؟ آیا نیتم صددرصد، خدایی بود؟ آیا در آن شرک و ریا نبود؟ آیا ملاحظه این و آن نبود؟
بههرحال، ماها مرکز عیوبیم. متأسفانه، همه شائبهها در ما هست. آنجا انسان احساس میکند که مثل پر کاهی بین زمین و آسمان است. از همهچیز منقطع میشود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و پیش خدای متعال، تضرع نمودم و گفتم: پروردگارا! میبینی که من چقدر دستم خالی است و چیزی ندارم و محتاجم! اگر تفضلی بکنی، کردهای وَالّا ما رفتهایم. منظورم مردن نبود؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد، بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم.»
این روایت بهخوبی نشان میدهد که حتی در لحظههای خطیر، انسان مؤمن بیش از هر چیز نگران اخلاص عمل خویش است؛ نهصرفا داشتن عمل؛ زیرا آنچه درنهایت انسان را نجات میدهد، ظاهر کارهای انجامشده نیست، بلکه قبولی آنها در پیشگاه خداوند است و یکی از شرطهای مهم این قبولی، اخلاص است.