روایتی برای حسین

  • کد خبر: ۴۳۵۰۵۲
  • ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۶
روایتی برای حسین
چندروزی بیشتر به روز چهلم باقی نمانده. زمان برای آن‌هایی که هنوز کوله پشتی هایشان توی کمد‌های خانه دارد خاک می‌خورد، مثل برق و باد می‌گذرد، درست خلاف آن‌هایی که مرز را رد کرده‌اند.

چندروزی بیشتر به روز چهلم باقی نمانده. زمان برای آن‌هایی که هنوز کوله پشتی هایشان توی کمد‌های خانه دارد خاک می‌خورد، مثل برق و باد می‌گذرد، درست خلاف آن‌هایی که مرز را رد کرده‌اند و ساعت هایشان را نیم ساعتی جلو کشیده‌اند و اولین باد داغ نیمه شرجی به صورتشان خورده و مهر خروج دیگری، گذرنامه هایشان را زیباتر کرده.

من حالا در میانه این روز‌ها که دارد مثل ماهی از دستانم سُر می‌خورد، حواسم را پرت کرده‌ام پی روزمرگی تا کسی اشک هایم را نبیند. اما هر طرف رو می‌چرخانم، چیزی مرا به خاطرات گذشته پیوند می‌زند. مثلا هوا که حوالی غروب می‌رسد، می‌توانم چشم هایم را ببندم و حسین را تصور کنم. 

حسین طویریجی را که ایستاده کنار جاده، جایی میان حله و کربلا. حاشیه طویریج؛ راهی که ایرانی‌ها کمتر آن مسیر را برای پیاده روی انتخاب می‌کنند. حسین ایستاده و دارد با آن چشم‌های آبی دریایی، از میان اقیانوس زوار، پی ایرانی‌ها می‌گردد. مردی است حدودا چهل و هفت هشت ساله. گونه‌های سرخ و چشم‌های آبی اش از آن چهره تراز عراقی جماعت متفاوتش می‌کند. 

آن سال، اگر ما و پنج شش نفر همسفری هایمان حوالی غروب، پیش پای حسین از نفس نمی‌افتادیم، اگر نمی‌خواستیم همان اطراف نماز مغرب را بخوانیم، اگر کمی قبل‌تر از حسین، یک فنجان قهوه عربی سر کشیده بودیم و از پیش پای حسین با نفسی تازه‌تر عبور می‌کردیم، اگر کمی دیرتر کوله‌ها به شانه هایمان سنگینی می‌کرد، شاید هرگز صدای ازهیجان لبریز حسین به گوشمان نمی‌خورد. 

شاید هرگز آن چشم‌های آبی نافذ را نمی‌دیدیم. شاید دیگر فرصت نمی‌شد دستمان را بگیرد و سوار هیوندای مشکی اش کند و از کوچه پس کوچه‌های خاکی طویریج بگذراند و با سینه‌ای ستبر و سری بالا، از برابر همسایه هایش بگذرد و با لبخندی غرورآمیز به همه بفهماند که امشب را میزبان زوار ایرانی است.

حسین هرسال ایام اربعین چشم می‌دوزد به جاده تا از میان سیل پیاده ها، ایرانی هایش را دستچین کند. انگار توفیق دیگری دارد. حسین دیگر دست بردارِ مهمان هایش نمی‌شود. اربعین تمام می‌شود. همه به خانه هایشان برمی گردند. حسین، اما بیشتر اوقات تماس می‌گیرد. دست وپاشکسته میان عربی و فارسی احوالمان را می‌پرسد. تمام سال چشم به در می‌ماند شاید در مناسبتی دیگر گذرمان به خاک عراق بیفتد و او باز با آن هیوندای مشکی دنبالمان بیاید و ما را از آن حیاط سرسبز خانه اش عبور دهد.

من حتی این شب‌ها فکر می‌کنم سفره خانه حسین چه خبر است. به دست‌های خستگی ناپذیر همسرش فکر می‌کنم. به آن آشپزخانه بزرگ با کابینت‌های سبز فسفری فکر می‌کنم. به آن بشقاب‌های چینی گل دار که رشته پلو را توی خورش خوری‌ها می‌ریزند و کاسه‌ها را با خوراک بامیه و گوشت پر می‌کنند و شاید از آن رطب‌های تازه نخلستان خواهرش هم بیاورند.

من، اینجا هر روز عصر به حسین فکر می‌کنم؛ به مردی که ایرانی‌ها را جور دیگری دوست دارد. مردی که با اولین شلیک‌های جنگ تحمیلی سوم به دلواپسی افتاد و از خبر شهادت سرداران ایرانی زارزار وسط تماس‌های تصویری اشک ریخت و هم دردی کرد.

من امسال نامم در لیست بلندبالای جاماندگان است، اما دلم جلوجلو، از چند روز قبل‌تر از این‌ها رفته زیارت نجفش را تمام کرده، از مسیر حله انداخته رفته سمت کربلا و این مابین، یک شبی را هم میهمان حسین طویریجی بوده و ندید می‌گویم حتما بالای میز تلویزیون چوبی اش، کنار کتیبه‌های محرم و شمایل امیرالمؤمنین (ع)، یک پوستر از رهبر شهید ایران را هم به سینه دیوار چسبانده و یحتمل دارد با چشم‌های آبی نم دار، از روز‌هایی که گذشت حرف می‌زند و چای سوم و چهارم را توی آن استکان‌های باریک می‌ریزد.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.