من مثلا خیلی به این فکر میکنم که نیشابوریها گله کردند از فقر و بیکاری و او خواست کارآفرینی کند اشاره کرد به کوه و گفت همین کوه خرج مردم نیشابور را میدهد و کوه شد معدن فیروزه، یا آنجایی که با آهو چشم در چشم شد در بند مرد صیاد و نزدیک رفت و احتمالا آهو پوزه کشیده کف دست مهربانش و نفس گرمش خورده به دستان پسر رسول و از هرم همان آه آقای ما فهمیده کرهای به آشیان دارد و ضمانتش کرده و آهو رفته و برگشته یا آنجایی که بداندیشی آمد دستش بیندازد در باغ و گفت اگر عالم به غیبی جیک جیک این موسی کو تقی را ترجمه کن و امام فرموده من که میدانم چه میگوید، اما اینکه به تو بگویم تأثیری در اعتقادت نخواهد گذاشت و همین نافهمی که هستی میمانی، این پرنده دست به دامنم شده که یک افعی میان شاخههای پیچاک راه افتاده سمت لانهام و عن قریب است تخمهایی را که قرار است جوجه شوند ببلعد، خاکسترنشین میشوم.
به دادم برس پناه عالم و بعد امام نشانی درخت را به مرد داده و مردک بداندیش رفته پی اثبات و بعد به چشم دیده که افعی به حرمت نام امام راهش را کشیده و رفته که کلام امام شهید نشود.
میگویند انگور خیلی دوست داشت، خراسان همین الانش هم انگورهای محشری دارد، وای به انگورهای ارگانیک سلطنتی که هر خوشه اش سه کیلو میایستد و شیرینی اش گلو میسوزاند و تو فکر کن چقدر باید نامرد باشی و پست که پسر رسول خدا (ص) را که سراسر مهر است و عاطفه و لطف و برکت به انگوری که دوست دارد به شهادت برسانی.
بیچاره انگورها چه خجالتی میکشند و از اندوه کشمش میشوند خشک و چروکیده و پوک. امام میدانست، انگورها میدانستند، مأمون میدانست و این تصویر دست لاله کردن و خوشهای کوچک برداشتن و دانه دانه به دهان گذاشتن برای خدا هیچ فرقی با طفل شش ماهه سر دست گرفتن و میان گودی قتلگاه به خون غلتیدن جدش ندارد.
دوماه اشک ریختیم و حالا چشم هامان پاک شده، لیاقت پیدا کرده بر امامی گریه کنیم که گریه کن عاشورا بود و روضه دار و تهییج کننده احزان جاریه در قلوب سرد و یخ زده مردم آن روزگار.
امام رضا (ع) برای دل من همیشه عطش زیارت را شعله ور میکند، حالم کنارش وقت زیارت خوب است و حالا که چهل و چند روز است آقای شهیدمان هم آنجا آرام گرفته انگار قفل اندوهی شیرین و رنجی مؤمنانه و مقدس در دل همه زائران باز شده است.
من چه همه حرف دارم با او، چه همه اشک دارم.