ما به مدرسه میرفتیم که برویم دنبال هنر. حالا چندتا تجدید هم که در هر سال لقمه مرد بود.
کد خبر : ۱۴۲۰۹۱
۱۴۰۱/۱۰/۰۷ - ۱۶:۵۳
قصه مادرم از روز مرگ مادرش بی بی زهرا.
کد خبر : ۱۴۱۸۹۸
۱۴۰۱/۱۰/۰۵ - ۱۳:۲۵
این اواخر آقای محمد نجفی مرا برای بازی در یک کار کلاسیک به نام «پزشک اجباری» اثر مولیر دعوت کرد.
کد خبر : ۱۴۱۴۷۶
۱۴۰۱/۱۰/۰۳ - ۱۱:۳۲
میخواستم نمایش را ادامه ندهم، ولی حیفم آمد از اتفاقات متفاوت نمایش خاطراتی نگویم.
کد خبر : ۱۴۱۱۰۲
۱۴۰۱/۰۹/۳۰ - ۱۸:۴۴
ما فقط یک ته لهجه طرقبه ای داشتیم؛ برای همین مربی همه اش فکر می کرد باید یک بچه مشهدی، تک خوان ما باشد . برای ضبط تلویزیونی، یک تک خوان مشهدی آورده بود .
کد خبر : ۱۴۰۵۳۷
۱۴۰۱/۰۹/۲۷ - ۱۴:۴۰
ظاهرا زمستان۱۳۵۰ دقیقا وقتی من به دنیا میآیم، وحشتناکترین زمستان کل تاریخ در ایران بوده است.
کد خبر : ۱۳۹۹۹۳
۱۴۰۱/۰۹/۲۳ - ۱۵:۳۴
میخواهم درمورد آن دو سالی که ترک تحصیل کردم، برای شما بنویسم. گفتم هرکس هرچه گفت، گوش نکردم. دیگر مدرسه را نمیخواستم. بدم آمده بود.
کد خبر : ۱۳۹۵۱۶
۱۴۰۱/۰۹/۲۱ - ۱۴:۰۸
هر کسی در زمینهای استعداد دارد. خب، من هم در ریاضی هیچ استعدادی نداشتم.
کد خبر : ۱۳۹۱۰۲
۱۴۰۱/۰۹/۱۹ - ۱۷:۲۶
ماجرای اعزام بچههای گروه سرود طرقبه به جبهه، خودش حکایتی شنیدنی است.
کد خبر : ۱۳۸۳۱۴
۱۴۰۱/۰۹/۱۴ - ۱۶:۲۲
مادرم صبح تا شب، کافی گوش میکرد و من همه نوارهای کافی را حفظ بودم و گاهی این طرف و آن طرف، آنها را با تقلید صدای مرحوم کافی میخواندم.
کد خبر : ۱۳۷۸۴۲
۱۴۰۱/۰۹/۱۲ - ۱۷:۴۸
بعد از ماجرای شعر «بچه محله امام رضا»، اتفاقات بانمکی افتاد...
کد خبر : ۱۳۷۵۰۳
۱۴۰۱/۰۹/۰۹ - ۱۶:۵۵
آقام چندباری با مادرم سینما رفته بود؛ همان روزی که سیگار مردی روی چادر زن بغل دستی ما افتاد و سوخت و نزدیک بود واقعه سینما رکس در مشهد اتفاق بیفتد.
کد خبر : ۱۳۷۰۹۴
۱۴۰۱/۰۹/۰۷ - ۱۸:۴۵
عیسی که از سربازی برگشت، عوض شد. رفت کلاسهای شبانه و درس خواند و باسواد شد.
کد خبر : ۱۳۶۶۷۳
۱۴۰۱/۰۹/۰۵ - ۱۸:۱۱
عیسی که دیگر اسمش عیسی نبود و پسردایی من نبود، مسیر زندگی اش عوض شد.
کد خبر : ۱۳۵۸۵۲
۱۴۰۱/۰۸/۳۰ - ۱۴:۵۶
برادر عیسی، خب طبعا موسی بود. برعکس شخصیت شر و شیطان عیسی، همه به سر موسی قسم میخوردند.
کد خبر : ۱۳۵۴۶۷
۱۴۰۱/۰۸/۲۸ - ۱۳:۲۶
عیسی یک سال با من فاصله سنی داشت، ولی انگار ۲۰ سال از من بزرگتر بود.
کد خبر : ۱۳۵۰۷۵
۱۴۰۱/۰۸/۲۵ - ۱۷:۴۶
عمو کلبه حسن فقط دوست داشت برود مکه و رفته بود، ولی هروقت موقع نماز، تلویزیون کوچکشان خانه خدا را نشان میداد، باز چشم هایش پراشک میشد.
کد خبر : ۱۳۴۳۱۰
۱۴۰۱/۰۸/۲۱ - ۱۸:۲۷
راستش بهار که رفته بودم قنات، بالای باغ باقرزادهها در استخر طبیعی، داخل قنات، ماهیهای درشتی دیده بودم و با خودم فکر میکردم حالا که آب کم شده است، حتما میشود ماهی گرفت.
کد خبر : ۱۳۳۳۹۵
۱۴۰۱/۰۸/۱۶ - ۱۴:۵۳
آن روز کولهها را برداشتیم و راه افتادیم. اول با اتوبوس رفتیم جاغرق و پیاده به سمت کردینه به راه افتادیم.
کد خبر : ۱۳۳۰۱۰
۱۴۰۱/۰۸/۱۴ - ۱۷:۵۲
تا دوازده سیزده سالگی لباسی مخصوص خودم نداشتم. ما چهار تا برادر بودیم که لباسها را به نوبت تنمان میکردیم
کد خبر : ۱۳۲۵۶۲
۱۴۰۱/۰۸/۱۱ - ۱۴:۳۴